X
تبلیغات
رایتل

که سهم من بشود ؛ یک نگاه سرسری ات

پاییزِ هزار برگ دفتر شده است

باران زده و خاطره ها ، تَر شده است

با طعم انار و یک بغل خرمالو

برخیز که باغ ، غرق " آذر"  شده است

نوشته شده در پنج‌شنبه 2 آذر 1396ساعت 07:26 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

اولین روز آذر است.....

انارها ترک برداشته

خرمالوها را چیده اند

و من

عاشقانه تو را

از پائیز خدا

هدیه گرفتم.

اهل هرجا که باشی

پائیزتان با من یکی ست

اگر خرمالوهای دستانتان گل انداخت

مرا به نوبرانه ای گس مهمان کنید ...

که دوستتان دارم ...

نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر 1396ساعت 18:04 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

یک عکس تنها بخشی از یک تجربه است

در عین حال ;

عصاره ای از تمام یک تجربه هم می تواند باشد.

لحظه ها زودگذر هستند ،

تجربیات می آیند و می روند اما عکس ها ،

برای همیشه باقی می مانند.

آنچه که عکاسی را از سایر هنر ها متمایز می کند

این ست که ;

 سریع ترین شیوه برای ثبت لحظات

و یا بیان احساسات به شمار می رود.

نوشته شده در سه‌شنبه 30 آبان 1396ساعت 11:33 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

کُردها 

در طول تاریخ

رابطه ی عجیبی با سنگ داشته اند !

گاهی در دل سنگ 

و گاهی

از خود سنگ خانه می سازند ،

و گاهی چون امروز

همان سنگ

بر سرشان آوار می شود و

ویران میکند.

اما هیچ کس به خاطر ندارد

که

کُردها

سنگدل بوده باشند .

نوشته شده در شنبه 27 آبان 1396ساعت 22:06 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

مردم بزرگوار ایران سپاس

بابت کمک بی دریغتان به زلزله زدگان کرمانشاه

نوشته شده در شنبه 27 آبان 1396ساعت 20:52 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

کشور کافران زلزله می شود 

به این نتیجه می رسند که باید خانه های ضد زلزله بسازند

کشور مسلمانان 

به این نتیجه می رسند که خدایی از آسمانها آنها را تنبیه کرده است!

خشکسالی میشود 

کافران به این نتیجه می رسند که 

آب و هوا تغییر کرده و برای آن باید راه و چاره ای بیابند.

مسلمانان به این نتیجه می رسند که 

نماز کم خوانده شده و موی زنان بیرون بوده و خدا از آنان انتقام گرفته است!

جامعه کافران وقتی وضعیت اقتصادی خراب شود به این نتیجه می رسند که 

سازماندهی و مدیریت اقتصادی کشور اشکال داشته و صادرات و واردات تنظیم نبوده و باعث رکود اقتصادی شده است.

جامعه مسلمانان به این نتیجه می رسند که 

خدا آنها را در فقر قرار داده تا ایمان آنها را آزمایش کند!

جامعه کافران وقتی یک بیماری همه گیر شود

علت بیماری را کشف کرده و برای درمان آن واکسن و آنتی ویروس و دارو اختراع میکنند،

جامعه مسلمانان تصور میکنند 

بلای آسمانی نازل شده و دلیل آن کفر گویی بوده است!

آنها نان شان را می خورند و ما ،

شلاق جهالت مان را ،

آری ای هموطن

جهل ،

نرمترین بالشتی است که 

انسان میتواند به راحتی سر خود را بر روی آن بگذارد.

نوشته شده در سه‌شنبه 23 آبان 1396ساعت 20:11 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

بنویسید زنی مُرد کـه زنبیل نداشت

پسری زیر زمین بود و پدر بیل نداشت

بنویسید که با عطر وضو آوردند

نعش دلدار مرا لای پتــو آوردند

زلفها گرچه پر از خاک و لبش گرچه کبود

"دوش مـی‌آمد و رخساره بر افروخته بود"

نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1396ساعت 17:29 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

امشب صدای تیشه ، از بیستون نیامد 

شاید به زیر آوار ، فرهاد رفته باشد ...

نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1396ساعت 11:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

 اینجا خبرها

هر لحظه رو به وخامت میره.

سازمان خون درخواست اهدای خون کرده

مخصوصا   O- 

اگه در توان دوستانی که این وبلاگ رو میخوانن هست

لطفا

خواهشا

دریغ نکنید.

از همه ممنونم

نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1396ساعت 09:55 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

اوضاع بدتر از اونی هستش که 

تلویزیون میگه.

خیلی بدتر.

با همکارا در شعبه های نزدیکتر به مرکز 

زلزله

تماس گرفتیم

سرپل ذهاب خیلی وضعیتش خرابه.

با یکی دوتا از همکارای اهل سرپل میخوایم 

بریم.

قطعا  کشته شدگان 

مسکن مهر

سرپل ذهاب 

خیلی آمار کشته ها رو بیشتر خواهد کرد.

اسلام آباد هم که 

به گفته ی یکی از دوستان

دیگه توی بیمارستان جا نداره

و کلی تخت و مریض رو توی حیاط بیمارستان 

قرار دادن.


وضعیت روحی مردم خیلی خرابه.

جَو اینجا خیلی سنگینه

نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1396ساعت 09:26 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

دیشب 

نزدیک ساعت ۱۰ شب

خونه یه تکان آروم خورد

و بعد ناگهان ...

چقدر وحشتناک بود .


نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1396ساعت 08:00 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

در تاریخ بشر

بزرگترین گناهان

به اسم عشق 

انجام شدند !


- دیالوگ فیلم Inferno

نوشته شده در یکشنبه 21 آبان 1396ساعت 12:40 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

حالِ خرابِ حضرتِ پاییز ، مال من

شَانِ نزولِ سوره ی باران ، به نام تو

تنها نه من به مِهر تو ، آذر به جان شدم

دلتنگیِ دقایقِ آبان ، به نام تو 

نوشته شده در سه‌شنبه 16 آبان 1396ساعت 12:47 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

دوباره می نویسم از سرِ درد

هوای شهر من آلوده ی گرد 

نفس بالا نمی آید در این شهر

خدایا ریز گردها خفه ام  کرد 

نوشته شده در جمعه 12 آبان 1396ساعت 21:01 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

از همان زمان که 

"نامه" های بلند بالا شد "پیامک"

"پیامک" شد "استیکر"

از همان زمان که "چای کیسه ای" را 

به "چایی لاهیجان" دیر دم خودمان ترجیح دادیم!

از وقتی "فست فود"

 جای ساعتها  "قل قل قرمه سبزی" 

روی  "اجاق گاز "مان را گرفت!

از همان موقع که "همه فصل" 

همه "میوه" ای در اختیارمان بود 

و یک فصل "انتظار" نکشیدیم تا میوه ی "نوبرانه" مان برسد!

همه چیز باید دم دستمان باشد 

حتی اگر فصلش نرسیده باشد!

از وقتی هر چیز را "سریع" خواستیم!

از وقتی هرچیز را "آسان" به دست آوردیم!

و اگر آسان بدست نیامدنی بود "رهایش" کردیم

"صبر" و  "انتظار" برایمان کسالت آور و بی معنی شد!

نوشته شده در سه‌شنبه 9 آبان 1396ساعت 10:18 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

به گمانم

جیک جیک اول صبح

گنجشک ها

روی سیم تلفن ،

دوستت دارم هایی ست

که شب قبل

از خطوط گذشته

پشت بوق های اشغال

مانده اند...

نوشته شده در یکشنبه 7 آبان 1396ساعت 12:29 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

من یه فیلم باز هستم

(به تایید اکثر دوستانی که میشناسن من رو).

حدود ۱۳۰۰   فیلم دوبله پارسی دارم.

دیشب یهویی تصمیم گرفتم 

کلاسیک ها رو یه بار دیگه نگاه کنم.

۱۲ مرد خشمگین

به خاطر یک مشت دلار

این گروه خشن

قصه های عامه پسند

مسیر سبز

مظنونین همیشگی

پنجره پشتی

مرد سوم

رقصنده با گرگ

شکارچی گوزن

پدر خوانده ها 

و ...


شما هم اگه چیزی به ذهنتون میرسه کمک کنید.

نوشته شده در شنبه 6 آبان 1396ساعت 11:24 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست 

که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ، 

آن هم به سه دلیل ؛ 

اول آنکه کچل بود، 

دوم اینکه سیگار می کشید 

و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- 

اینکه در آن سن و سال، زن داشت. 

چند سالی گذشت 

یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم 

در حالیکه خودم زن داشتم ،

سیگار می کشیدم 

و کچل شده بودم.»

پناه میبرم به خدا 

از عـیبی که، «امروز» در خود می بینم، 

و «دیروز» دیگران را به خاطر، «هـمان عیـب» ملامت کرده ام.

محتاط باشیم 

در «قضاوت کردن دیگران» 

وقتی نه از دیروز او خبر داریم 

و نه از "فردای خودمان.


- دکتر علی شریعتی

نوشته شده در دوشنبه 1 آبان 1396ساعت 23:40 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

می دانی اولین بوسه ی جهان چگونه کشف شد ؟ 

در زمان های بسیار قدیم 

زن و مردی پینه دوز 

یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند ! 

مرد دست هاش به کار بود ، 

تکه نخی را با دندان کند.

به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز .

زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود .

آمد که نخ را از لب های مرد بردارد ، 

دید دستش بند است .

گفت چه کار کنم ؟ 

ناچار با لب برداشت .

شیرین بود 

ادامه دادند ... !


- عباس معروفی

قطعه ای ازکتاب سال بلوا 


نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1396ساعت 11:40 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (5)

از ذوقِ تمنای رخِ ماهِ تو ، بیدار 

آشفته ، به وجد آمده ام بر سرِ پیکار 

هر خنده به جانِ منِ عاشق ، بجز این نیست 

یادآوری حادثه یِ لحظه ی دیدار ...

نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1396ساعت 09:53 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

مرا نگاه کن ؛

من ،

در ابتدای تو ایستاده ام .

پای مرا 

به شعرهایت باز کن .

پراکنده کن 

عطر موهای مرادر واژه ها .

روزهاست 

انگار 

از چشمِ قلمت افتاده ام ... ! 

نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1396ساعت 09:33 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بجز سفیدی گردنت

تنت را 

با

آبی ترین لباسهایت بپوشان ...

این نیلگون

و لکه ی ابرش

بهترین آسمانیست 

که برای پرواز دوست دارم ... 


نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1396ساعت 09:30 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

ما ایرانی ها کلا مردمان جالبی هستیم.

می پرسید چرا ؟

اجازه بدهید تا توضیح بدهم.

اسممان را عربی انتخاب می کنیم.

خدایمان را عربی پرستش می کنیم.

نماز و دعایمان را عربی میخوانیم.

عیدها و جشن هایمان را بر روزهای عربی سازگار می کنیم.

برای هرکاری از الفاظ عربی استفاده میکنیم.

تا چند کیلومتری سواحلمان را 

از پایین به کشورهای عربی

و از بالا به روسیه و سایرین واگذار کردیم 

که منابع خدادادی نفت و گاز را غارت کنند رسما !

آنوقت 

یک نفر آن سر دنیا 

یک کلمه حرف میزند

شروع می کنیم به هشتگ گذاشتن 

فحاشی کردن

توییت کردن

تغییر نماد ایسنتاگرام و تلگرام و ...

ادارات را تعطیل میکنیم

راه می افتیم توی خیابان 

مُرده باد مُرده باد می کنیم

و  صدایمان برای چند روزی خش دار می شود.

که مثلا بله

خلیج عربی نه

خلیج فارسی.


خداوکیلی این همه ادعای تاریخ و فرهنگمان میشود 

و این هم رفتار و کردارمان.


التماس فقط اندکی تفکر


ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در شنبه 22 مهر 1396ساعت 17:06 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

دو عدد پا و کمی شهر 

و قدم های خیال

تا خود صبح 

به دنبال توام

کاش خیابان باشد ..

نوشته شده در شنبه 22 مهر 1396ساعت 09:50 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

پیری

برای کودکش از حقایق زندگی چنین گفت :

در وجود هر انسان،

همیشه مبارزه ایی وجود دارد

مانند ، مبارزه ی دو گرگ!

که یکی از گرگها سمبل بدیها

مثل، حسد، غرور، شهوت، تکبر، وخود خواهی

و دیگری

سمبل مهربانی، عشق، امید، وحقیقت است.

کودک پرسید :

پدر کدام گرگ پیروز می شود؟

پدرلبخندی زد و گفت ،

گرگی که تو به آن غذا می دهی ...

نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر 1396ساعت 16:02 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

یک پنجره رو به پاییز خوش است

کنسرت کلاغان سحرخیز خوش است

با خش خش برگ و نم نم بوسه ی ابر

یادتو دراین صبح دل انگیز خوش است 

نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر 1396ساعت 07:56 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

همه میمیرند

اما

همه زندگی نمی کنند.

نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر 1396ساعت 07:49 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

این جمله رو باید قاب گرفت :

از آدم های منفی دور بمونید !

اونا برای هر راه حلی

یه مشکل پیدا میکنن !

نوشته شده در سه‌شنبه 18 مهر 1396ساعت 22:13 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

صبح آمده و غزل غزل تقدیمت

موسیقی رودی از غزل تقدیمت

ارزنده ترین هدیه ی دنیا عشق است

آرامش عشق ، یک بغل تقدیمت


نوشته شده در سه‌شنبه 18 مهر 1396ساعت 09:22 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

قطعه سفر

اجرای کمانچه از مارک الیاهو 

شاید حجمش یه مقدار زیاد باشه 

ولی ارزش دیدن داره

نوشته شده در دوشنبه 17 مهر 1396ساعت 12:35 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

گوش کنید و لذت ببرید ... 

نوشته شده در دوشنبه 17 مهر 1396ساعت 12:30 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

گوش کنید و لذت ببرید ... 
نوشته شده در دوشنبه 17 مهر 1396ساعت 12:29 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

این باد پائیز 

که موها رو بهم میریزه

و شال ها رو با خودش میبره

می دونید که برای چیه ؟

برای اینه که برگردی بهش بگی :

صنما 

زلف پریشان تو را 

شانه منم !


نوشته شده در دوشنبه 10 مهر 1396ساعت 20:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)

تو

مثل خوابِ بعد از خوابِ اول صبح میمانی ...!

مثل آن روی خنک بالشت !

همانقدر شیرین

همانقدر دلچسب 

نوشته شده در دوشنبه 3 مهر 1396ساعت 14:25 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

آب را در بطری ها خلاصه کردیم!

هوا را در کپسول های اکسیژن،

جنگل را در چند گلدان خانه،

و دریا هم که در وهم ِ آکواریوم جا شد!

ما زیبایی را نشستیم روی مبل

تا از تلوزیون تماشا کنیم

و حالا...

نگران همه چیزهای اندکمانیم

که در حال اتمام است!

نوشته شده در جمعه 31 شهریور 1396ساعت 20:45 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بالا رفتن سن حتمی است....

امــا 

اینکه روح تو پیر شود

بستگی به خودت دارد ... !

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﺑﺰﻥ ...

ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﺭﺍ 

ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻧﺖ ﺑﻨﻮﺵ ...

ﻣﺒﺎﺩﺍ ! ﻣبادا ...

ﺯﻧﺪگی ﺭﺍ 

ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ

پایان آدمیزاد

نه از دست دادن معشوق است

نه رفتن یار

نه تنهایی...

هیچکدام پایان آدمی نیست!

آدمی آن هنگام تمام میشود

که دلش پیر شود

نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور 1396ساعت 21:53 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

برای پسرم دوربین خواهم خرید.

به کلاس عکاسى خواهم فرستادش

و هر چند سال یکبار عادتش میدهم

دوربینش را بهتر کند;

او هرگز پولى برای اعتیاد نخواهد داشت.

برای دخترم اما

مداد و کاغذ.

آن زنها ،

که شاعرند میدانند چه میگویم.

نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور 1396ساعت 20:46 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

از اوّلِ صبح ، جان نکن تا به غروب...

درهاونِ بی دسته ی خود آب نکوب!

باید بپذیریم ، در این ... آبادی...!!!

هرکس که موفّق است ، دارد"ژنِ خوب"

نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور 1396ساعت 10:56 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

شهریور ؛
آهنگی است که مجبوری گوشش بدهی تا برسی به آهنگ مورد علاقه ات ،
بچه دوم خانواده است ،
نه به عزیزی بچه اول است و نه به دُردانگی آخری...
بهار نیست و پر از عطر گل،
تابستان هم نیست با آن همه لحظه های ناب،
پاییز نیست و پر از عاشقانه
و به سپیدی زمستان هم نیست...
شهریور فقط شهریور است؛
همانقدر تنها و همانقدر نادیده گرفتنی...
شهریور عشق اول نیست که از یاد نرفتنی باشد،
عشق آخر هم نیست که ماندگار باشد،
عشق دوم است و همانقدر ندیدنش راحت
همانقدر دوست نداشتنش ممکن....
شهریور "مردادِ داغِ دستانش "را ندارد
و "تیرِ کشیدن قلب از جای خالیش" را هم ....
شهریور پاییز و خاک باران خورده ندارد .
یا سوز زمستانی که دستهایش را چفت دستهایت کند...
و شهریور بودن
عجیب گریه دار است...

نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور 1396ساعت 20:13 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

آهای خبردار 

(کلیک کنید ، دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید)

نوشته شده در شنبه 11 شهریور 1396ساعت 09:03 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

زمان چیز عجیبی است...

جلو می رود و دوست داشتنی ترین آدم های زندگیترا :

یا کهنه می کند یا عوض!

بعضی ها تغییر می کنند و یا ;

حقیقت درونشان مشخص می شود.

دیر یا زود مشخص خواهد شد :

که کدامشان ماندنی اند و کدامشان رفتنی.

من دعا می کنم ;

زمان بگذرد و 

دنیا پر شود از آدم های واقعی

آدم هایی که : 

نه زمان آنها را عوض کند ، نه زمین...

نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور 1396ساعت 20:33 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

پاییز جانم، میشه زودتر بیای؟

اصلا بیا پی نامردی ولی بیا!

تو که هستی راحت تر میشه گریه کرد! 

باقیِ فصلا بویی از احساس نبردن. 

همشون ی کیف سامسونت گرفتن دستشون 

خیلی شیک و مجلسی با کت شلوار راه میرن و 

خشک و ربات گونه به کاراشون میرسن. 

ولی تو 

شیش جیب میپوشی! 

گیوه پات میکنی، تسبیح چوبی میندازی گردنت. 

با تو میشه رفت جنگل بین هزار و یک رنگ ، 

هیچو بغل کردو رقصید! 

میشه زیر پل پارک وی ، 

وقتی بارون میاد روی زمین 

چهارزانو نشستو ویالون زدنِ اون دختر شال زرده رو تماشا کردو محوش شد. 

تو که میای به همه چی رنگ و گرما میدی. 

ولی باقیشون اینجوری نیستن. 

باقیشون با پنبه سر میبرن. 

تو زمستون آتیش بپا میکنن، 

تو بهار دفن میکنن و تو تابستون میکُشَن! 

ولی تو فقط عاشق میکنی. 

اگه میکشی هم عاشق میکشی! 

بیا که صدای استاد دوباره متولد بشه! 

بیا که همایون تو تموم کوچه های  شهر فریاد بزنه: 

 مرد داریم تا مرد! 

یکی سر کار، یکی سر بار، 

آهای خبردار یکی سر دار... 

بیا که تَکرارِ واژه ها شکوفا بشه! 

بیا که سهراب برامون قایق بسازه و همه باهم از این شهر بریم. 

بیا که با اومدنت مرجانِ قصه های منم بیاد. 

بیا به امید اینکه ناصر خان هم برگرده... 

بیین پاییز جان، من از همه بیشتر منتظرتم. 

منتظرم تا تکی تموم کوچه های شهرو

بین برگای زرد و قرمزت گز کنم و نفس بکشم. 

منتظرم تا بیای و همه ی این مردمو عاشق کنی... 

بیا!

نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور 1396ساعت 09:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

امروز بعد از مدتها رفتم دبیراعظم.

یکی از قدیمی ترین کتاب فروشی های کرمانشاه

بسته شده بود و ...

به جاش یه فست فود !

باز شده بود.

متاسف شدم ...

نوشته شده در شنبه 28 مرداد 1396ساعت 21:16 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

نشاطی پیش ازین بود آن قدم رفت

غروری کز جوانی بود هم رفت

حدیث کودکی و خودپرستی

رها کن کان خیالی بود و مستی

چو عمر از سی گذشت یا خود از بیست

نمی‌شاید دگر چون غافلان زیست

نوشته شده در جمعه 27 مرداد 1396ساعت 17:33 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

روزها می گذرند

تند تند و پیاپی

بی هیچ توقفی

بدون لحظه ای درنگ ...

رخداد ها 

تبدیل به خاطرات می شوند

و ما ، 

با این خاطراتِ چه شیرین و چه تلخ

با یاد عزیزان مان

 زندگی میکنیم


- ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در جمعه 27 مرداد 1396ساعت 11:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

انالله و انا الیه الراجعون


و پدربزرگ از بین ما رفت ...


روحش شاد

نوشته شده در جمعه 20 مرداد 1396ساعت 00:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

تو را باید کمی بیشتر دوست داشت

کمی بیشتر از یک همراه

کمی بیشتر از یک همسفر

کمی بیشتر از یک آشنای ناشناس!

تو را باید...

اندازه تمام دلشوره هایت

اندازه اعتماد کردنت

تو را باید 

با تمام حرف هایی که در چشمانت موج میزند

با تمام رازهایی که در سینه داری دوست داشت

تو را باید همانند یک هوای ابری

یک شب بارانی

یک آهنگ قدیمی

یک شعر تمام نشدنی

همانند یک ملو درامِ کلاسیکِ عاشقانه ی فرانسوی

همانند یک آواره ی عاشق دوست داشت!

تو را باید هنگامی که موهایت را تاب میدهی

هنگامی که پشت پنجره ء اتاق خاطرات ات...

چشم میدوزی به برگ های روان پاییز

هنگامی که دیوار شب را با سکوت ات میشکنی

هنگامی که آغوشی میخواهی از جنس آرامش

تو را باید فراتر از لمس تَن ات دوست داشت

فراتر از اختلالات هورمونی!

برای دوست داشتنت باید غرور را رها کرد!

نوشته شده در پنج‌شنبه 12 مرداد 1396ساعت 20:04 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

موهایم فِر نیست ؛

تا از پیچ و خم آن شعر بگویی

و من باز

در رویای دستانت

سر به بالین بگذارم و 

به خواب بروم .

موهایم لَخت نیست ؛

تا برایشان از آبشار بگویی و 

عطرشان را بو بکشی

موهای من موج دارد ،

تاب دارد

از جنس زندگی ام است ...

نه پُر پیچ و خم و نه یکنواخت و صاف ...

آهای آقای شاعر

کمی هم از من بگو ...

نوشته شده در پنج‌شنبه 12 مرداد 1396ساعت 19:55 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

گمان میکنی 

دوست داری از چیزی باخبر شوی، 

اما بعد وقتی آن را فهمیدی 

به تنها چیزی که فکر میکنی 

این است که آن را از سرت بیرون کنی. 

از حالا به بعد، 

وقتی آدمها از من میپرسند 

در آینده چه کاره خواهم شد ؟

قصد دارم بگویم: 

کارشناس از یاد زدودن...!


سومانک کید

زندگی اسرار آمیز زنبورها

نوشته شده در پنج‌شنبه 12 مرداد 1396ساعت 16:47 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

فقط خوب است 

کمی برهنه در باران،

هَوَس کنیم ، 

کودک شویم

بوی گُل و ستاره و بوسه بشنویم ،

و بعد ، 

یک لحظه

به چیزهای عزیزِ همین زندگی بیندیشیم.

نوشته شده در پنج‌شنبه 12 مرداد 1396ساعت 16:43 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

  1    2    3    4    5    ...    27  >>

Design By : Pichak