X
تبلیغات
رایتل

که سهم من بشود ؛ یک نگاه سرسری ات

ما آدمها توی اسفند 

بیشتر از هر وقت دیگری خسته‌ایم 

اما نمیدانم چرا به جای اینکه نفسی تازه کنیم، 

سرعت‌مان را بیشتر و بیشتر می‌کنیم 

تا هر طور شده

 مثل قهرمان دوی ماراتن، 

از خط پایان این ماه عجیب و غریب بگذریم!

اسفند را باید نشست

باید خستگی در کرد

باید قهوه نوشید...

اسفند را نباید دود کرد

اسفند را نباید دوید

اسفند را باید با کفش‌های کتانی، قدم زد!

نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند 1395ساعت 10:09 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

خیالت راحت

سنگین ترین برف ها

و

تند ترین باران ها

هم 

رد پایت را 

از کوچه های دلم

پاک نخواهد کرد...


- ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در جمعه 29 بهمن 1395ساعت 15:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

پنج شنبه را باید چای دم کرد

‎تلفن را کشید

‎پرده را بست

‎خاموش و کم نور و مست

‎پنج‌شنبه را باید رو به روی هم نشست

‎باید از تو نوشت

‎باید آرام گونه‌ات را بوسید...

نوشته شده در پنج‌شنبه 28 بهمن 1395ساعت 21:33 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

تو را دوست دارم

ولی

هربار

بسیار تر ...

نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن 1395ساعت 19:11 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

ولنتاین بهانه ایست

برای کسانی که

دنیایشان خالی از شاملو و فروغ است

نه برای من

که هر روزِ خدا

بهانه میتراشم

تا از حادثه ی چشمانت شعر بگویم .

نه برای من

که مُهر دوست داشتن ات

در تمام صفحات تقویم ام

حک شده است .

عزیزم ولنتاین ات مبارک!

اما بهتر است بدانی

در دنیایی که من زندگی میکنم

تمام روزها

متعلق به توست

حتی روز تولدم

حتی روزی که نگاهم را

برای همیشه

از بی مهری های اهل زمین میگیرم...

نوشته شده در دوشنبه 25 بهمن 1395ساعت 17:24 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

بگذار آبی ها و قرمزها

به جنگشان برسند 

من هنوز تکلیفم را با قهوه ای سوخته چشمانت 

روشن نکرده ام ....

نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن 1395ساعت 19:52 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بزرگش کرده اند ؛

عشق رامی گویم !

یک  عزیزم صبح بخیر

یک "داری میری بیرون خودتُ بپوشون،هواسردهِ" گفتن

یک "چایی میخوری واست بریزم" پرسیدن 

اصلا کارسختی نیست...

فقط 

بایدآدمی راپیدا کرد که لایق شنیدنش باشد...!

نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن 1395ساعت 20:39 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

می گذری بی اعتنا

ازکنار

چهره ی گندمگونم...

به تو یاد نداده اند

برکت را 

باید بوسید؟!

نوشته شده در سه‌شنبه 19 بهمن 1395ساعت 09:46 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

تو با تمام عشق ، من با تمام جان

قول بده هستی وُ همیشه عاشقم بمان 

باده بنوش ، مست شو ، ناز کن 

برایم از عشق بگو ، برایم از عشق بخوان


- ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن 1395ساعت 15:44 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

تو در زبانِ منی 

یک عمر 

کی ترانه شدم

کی ترانه شدم


حتما دانلود کنید و گوش کنید 

نوشته شده در شنبه 16 بهمن 1395ساعت 09:38 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

اگر زمان به عقب برگردد :

از هشت سالگی به کلاس زبان انگلیسی می روم

اجازه نمی دهم رنگ کفش هایم را بزرگترها انتخاب کنند

پفک و چیپس نمی خورم

و دوباره عاشق تو می شوم

در اردوهای مدرسه بیشتر می خندم

زنگ ورزش را جدی می گیرم

بی خیال مدیر و ناظم ، ابروهایم را تمیز می کنم

و دوباره عاشق تو می شوم

بیشتر پیاده روی می کنم

یوگا تمرین می کنم

از حافظ و سعدی و مولانا بیشتر می خوانم

و دوباره عاشق تو می شوم

گران و مرغوب اما اندک خرید می کنم

از کافه رفتن کم می کنم و می گذارم روی دفعات مراجعه به شهر کتاب

سینمای کلاسیک جهان را دنبال می کنم

و دوباره عاشق تو می شوم

حساب پس انداز باز می کنم

به جای بحث با مردم به آنها لبخند میزنم و مهم نیست حق با چه کسی باشد

و دوباره عاشق تو می شوم

و دوباره عاشق تو می شوم

و دوباره عاشق تو می شوم...

نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن 1395ساعت 20:26 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

همین امروز 

چند دقیقه ای بنشین و به گذشته ها

به کودکی هایت فکر کن .

خاطراتی شیرین و البته دور 

و چند روز بعد ،

دوباره همین کار را تکرار کن !

بنشین و به خاطراتی از کودکی هایت

بیاندیش .

میبینی ؛

همین چند روز هم 

تو را 

دور و دورتر کرده است.

هر روز که میگذرد ؛

ما را 

از شادی های بی دلیل ،

قهرهای کودکانه ،

و خنده های از ته دل ،

دور میکند.

یادش به خیر ...


ع.پ (رهگذر)


نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن 1395ساعت 11:47 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

می دانم

هر صبح از بلند ترین ضلعِ آفتاب 

از پنجره ایی 

که نمی دانم کجاست

نگاهم میکنی 

عشق در سَرم 

هزار معنا می شود 

معنیِ حرفی

شبیه 

"دوستت دارم"...

نوشته شده در شنبه 9 بهمن 1395ساعت 08:04 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

دستم به شنبه‌های خیالت نمی‌رسد

مشغولِ 

عصرِ 

جمعه‌یِ 

دلتنگیِ 

توام... .

نوشته شده در جمعه 8 بهمن 1395ساعت 17:05 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

با من 

دلت نگفت 

لبت گفت 

آن قصه ها که جان تو بنهفت ،

لیک ؛

آن نهفته درد درون را

با تو

لبم نگفت

دلم گفت...

نوشته شده در پنج‌شنبه 7 بهمن 1395ساعت 07:29 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

هر کسی

عشق را با زبان خود بیان میکند...

دارکوب، میکوبد

پیکاسو، میکِشد

باباطاهر، میمیرد

قناری، میخواند

هیتلر، میکُشد

آهو، می دوَد

هیچکاک، می نویسد

خدا...میبخشد.

ولی من٬

در سکوتی محض

فقط میروم ...

نوشته شده در دوشنبه 4 بهمن 1395ساعت 23:41 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

وقتی غزلِ چشمهایت

با هیچ قافیه ای جور نمی شود ،

دیگر نگو چرا 

سپید

می نویسم ...


نوشته شده در دوشنبه 4 بهمن 1395ساعت 20:01 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

قرار بود

من در حافظیه شیراز باشم

و تو ،

با قطاری از مسکو بیایی

شبی خوش از بهار و ‌باد و باران ،

شاید ساقدوشی مست ،  

از پاریس برایمان شرابی گس ،

عطری دلاویز ،

کمی هم لبخند زیتون بیاورد .

باز یادم می‌آید؛

قرار بود

انگشتری از غزل های حافظ بدستت کنم

و با فالی سرخ ،

شعر زندگی را با هم آغاز کنیم...

چه کنیم !

در هر سه کشور انقلاب شد!

بر روسیه ؛

سرخ ها حاکم شدند ،

در فرانسه ؛

عاشقان سر بر گیوتین دادند

در ایران؟

البته که می دانی چه شد!

 

نوشته شده در دوشنبه 4 بهمن 1395ساعت 19:50 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

صبح 

سلام خداست .

به سلام خدا لبخند بزن


- ع.پ (رهگذر)


نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن 1395ساعت 07:16 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

تو

تنهاییت را شعر میکنی ،

او دود !

و دیگری سکوت ...

و من ؛

رو بر میگردانم

و با گوشه ی آستینم

اشک هایم را پاک میکنم ...


نوشته شده در شنبه 2 بهمن 1395ساعت 21:56 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

در آغوشم راه برو 

و موهایت را 

در باد پریشان کن 

این پرچم های سیاه را 

که سال ها بعد 

صلح، سفیدشان خواهد کرد.

موهایت را رنگ بزن

تا زیبایی

با پیراهن های دیگرش

به خیابان بیاید.

نوشته شده در شنبه 2 بهمن 1395ساعت 20:27 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

آلزایمر که بگیرم ؛ 

یادم نمی آید 

موهای دخترم بلند بود یا کوتاه ، 

پسرم سبزه بود یا سفید !

اما تو زیبا می خندیدی ...

نوشته شده در چهارشنبه 29 دی 1395ساعت 20:13 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

چشم که

بهم زدیم

دیدیم که

چه زود

سهم

روزهایی شدیم

پر از 

یادش بخیر ...

نوشته شده در سه‌شنبه 28 دی 1395ساعت 08:57 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

عشق را

بوسه به خیر میکند.

صبح را

سلام تو ...

نوشته شده در جمعه 24 دی 1395ساعت 16:07 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

آدم هایی هستند در زندگیتان نمیگویم خوبند یا بد … 

چگالی وجودشان بالاست…

افکار ؛ حرف زدن ؛ رفتار ؛ 

محبت داشتنشان و هر جزئی از وجودشان امضا دار است…

یادت نمی‌رود "هستن هایشان را" 

بس که حضورشان پر رنگ است و خواستنی!

ردپا حک میکنند اینها روی دل و جانت، 

بس که بلدند "باشند" این آدمها را باید قدر بدانی؛

وگرنه 

دنیا پر است از 

آن دیگرهای بی امضایی که 

شیب منحنی حضورشان، همیشه ثابت است !

نوشته شده در سه‌شنبه 21 دی 1395ساعت 21:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

همیشه

آنکه می رود 

کمی از مارا

با خودش می برد ...

نوشته شده در دوشنبه 20 دی 1395ساعت 15:07 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

میانِ نبردِ خواب و خاطرات

لشکری

که «تو» را دارد،

همیشه پیروز است.

نوشته شده در شنبه 18 دی 1395ساعت 22:19 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

گندمزار تو ام

نسیمی بخند ،

دنیایم را 

رقص بر می دارد ...


نوشته شده در سه‌شنبه 14 دی 1395ساعت 21:18 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

قدیم ترها

دنیا روی دور تند نبود ! 

میشد عاشق شوی 

خیر ببینی

سال ها بعد خسته شوی !

تناسخ است یا تکامل ؟

که در سی سالگی 

هزاررر سال زندگی کرده ایم ؟


نوشته شده در سه‌شنبه 14 دی 1395ساعت 21:11 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

این زمستان گویا

غم پنهان دارد

که در این موعد سرد

عوض برف ،

به چشمش

نم باران دارد...

نوشته شده در یکشنبه 12 دی 1395ساعت 20:37 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

ماه و ماهی 


حتما گوش کنید و لذت ببرید 


نوشته شده در یکشنبه 12 دی 1395ساعت 09:38 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

به کسانی که در لابلای مشغله شان

وقتی برای شما پیدا میکنند احترام بگذارید

اما عاشق کسانی باشید که

وقتی شما به آنها نیاز دارید

هرگز به مشغله شان نگاه نکنند...!

و چه حیف 

که بعضی ها 

همان اندک وقت را هم 

که از لابلای زندگیتان بیرون میکشید 

و برایشان وقت میگذارید را هم ...

نوشته شده در شنبه 11 دی 1395ساعت 10:47 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

توی سی سالگی 

کم کم میفهمی

که زندگی در مورد چیه 

و از یه استراحت کوچیک لذت میبری...

نوشته شده در پنج‌شنبه 9 دی 1395ساعت 07:48 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

مظلوم ترین آدمهاى دنیا

آنهایى هستند 

که تمامِ حرفهایشان را

میگذارند

 بعد از آنکه به خواب رفتى

 برایت مینویسند...!

نوشته شده در پنج‌شنبه 9 دی 1395ساعت 06:39 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

دوست داشتنت

برفیست سنیگن 

میبارد!

مینشیند

یخ می بندد.

و با هیچ آفتابی

آب نمی شود ...

نوشته شده در سه‌شنبه 7 دی 1395ساعت 20:56 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

سلاح واقعی یه جنگجو

قابلیت تحمل کردن 

دردهاشه...

نوشته شده در سه‌شنبه 7 دی 1395ساعت 16:55 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

تو که باشی

باران هم که ببارد ،

فرقی نمی نمی کند پائیز باشد یا زمستان .

با چتر یا بی چتر ،

همه چیز شاعرانه می شود ...

خیابان های آب گرفته هم حتا

قدم زدنشان می آید !

میدانی

راستش تو 

هر هوایی را شاعرانه می کنی ...


- ع.پ (رهگذر)


نوشته شده در یکشنبه 5 دی 1395ساعت 23:32 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

دوستی ،

همچون فلسفه و هنر

غیر ضروریست

اما از جمله چیزهائیست

که به بقا 

ارزش می بخشد .

نوشته شده در شنبه 4 دی 1395ساعت 23:35 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

آذر 

این دختر کوچک پائیزه بانو

دست در دست خواهر قد بلندش یلدا 

کوچه های سال را  

خرامان خرامان طی می کنند

تا نگاه هر بیننده ای را عاشق خود کنند.

دلبری های پاییزه بانو و دخترانش

با رنگ زدن درختان

با خش خش برگ های زیر پای رهگذران

تمامی ندارد.

این پائیز هم گذشت.

مثل خیلی دیگر از پائیز ها ...

پائیز

این فصل هزار رنگ و دلبرانه را دوست دارم ...


- ع.پ (رهگذر)


نوشته شده در چهارشنبه 1 دی 1395ساعت 07:16 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

انارها را برایت دانه کرده ام

بیا تا امشب 

یک دقیقه بیشتر با تو عاشقی کنم 

و به پاسِ هر ثانیه اش 

شصت بار بیشتر تو را ببوسم

نکند نیایی 

که امشب 

یک دقیقه بیشتر از شب های قبل 

دلم برایت تنگ میشود...


نوشته شده در سه‌شنبه 30 آذر 1395ساعت 07:22 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)

پاییز چقدر شبیه زنهاست؟

حوصله اش که سر می رود,

بند اصلاح را بر می دارد..

می کَند علف های هرز را, 

بلوند می کند موهایش را..

گرم می شود, 

سرد می شود, 

طاقت ندارد, 

تعادل ندارد..

همه چیز را به هم می ریزد.. 

باد می وزد..

در آخر اما... 

آرام... آرام... می بارد.

زن, پاییزی است با موهای بلوند

صورتی اصلاح شده و نم نمِ اشک.

نوشته شده در دوشنبه 29 آذر 1395ساعت 22:19 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

من نشسته در کنار کرسی لطفت رفیق

تکه های عشق را از شعر تو وا می کنم

تا بیاید شب به یلدای قشنگت دل دهد

اطلس سرخ اناری را همش تا می کنم

زیر کرسی شب یلدای مهرت با دلم 

محفل خوب عبادت باتو برپا می کنم...

نوشته شده در دوشنبه 29 آذر 1395ساعت 21:10 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

تولدم مبارک ...


نوشته شده در یکشنبه 28 آذر 1395ساعت 19:17 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (6)

در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود

و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم ...

زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید. 

پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد 

و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات.

پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد 

و چند لحظه بعد گفت: 

بابا بزرگ

باز هم که از این جنس‌های ارزون قیمت خریدی 

الان مداد رنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.

مادر بچه گفت: 

می‌بینید آقاجون؟ 

بچه‌های این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند. 

اصلا نمی‌شه گولشون‌زد و سرشون کلاه گذاشت.

پدربزرگ چیزی نگفت. 

برایشان توضیح دادم که این رفتار پسر بچه نشانۀ هوشمندی نیست، 

همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوه‌اش نیست.

و این داستان را برایشان تعریف کردم ؛

آن زمان که من دانش‌آموز ابتدایی بودم، 

خانم بزرگ گاهی به دیدن‌مان می‌آمد و به بچه‌های فامیل هدیه می‌داد، 

بیشتر وقت‌ها هدیه‌اش تکه‌های کوچک قند بود.

بار اول که به من تکه قندی داد

یواشکی به پدرم گفتم: این تکه قند کوچک که هدیه نیست.

پدرم اخم کرد و گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد 

هر چه برایتان بیاورد هدیه است، 

وقتی خانم بزرگ رفت، 

پدر برایم توضیح داد که 

در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچه‌ها آرزو می‌کردند که 

بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند.

خانم بزرگ هنوز هم خیال می‌کند که قند، چیز خیلی مهمی است.

بعد گفت: ببین پسرم

قنددان خانه پر از قند است،

اما این تکه قند که مادرجان

داده با آنها فرق دارد، 

چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست. 

این تکه قند معنا دارد ، 

آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند 

اما مهربان نیستند.

وقتی کسی به ما هدیه می‌دهد، 

منظورش این نیست که ما نمی‌توانیم، مانند آن هدیه را بخریم، 

منظورش کمک کردن به ما هم نیست. 

او می‌خواهد علاقه‌اش را به ما نشان بدهد 

می‌خواهد بگوید که ما را دوست دارد 

و این، خیلی با ارزش است.

این چیزی است که در هیچ بازاری نیست 

و در هیچ مغازه‌ای آن را نمی‌فروشند.

چهل سال از آن دوران گذشته است و 

من هر وقت به یاد خانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش می‌افتم، 

دهانم شیرین می‌شود، 

کامم شیرین می‌شود، 

جانم شیرین می‌شود.....

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ

 وﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛

ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ 

ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ

ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ...

نوشته شده در شنبه 27 آذر 1395ساعت 23:00 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

یلدا

آخرین 

دلبریِ پائیز است .

مانند زنی که درست لحظهٔ رفتن،

گیسوان مشکی بلندش را باز می کند...

نوشته شده در شنبه 27 آذر 1395ساعت 21:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

هوای حال من غم داره سرده


حتما این آهنگ رو دانلود کنید و گوش بدید


نوشته شده در سه‌شنبه 23 آذر 1395ساعت 08:23 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

چقدر خوب بود

اگر گاهی

یکی بود

که راحت میشد 

همه ی حرف ها را

به او گفت.


- ع.پ

نوشته شده در دوشنبه 22 آذر 1395ساعت 23:35 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)

بدخواه کسان هیچ به مقصد نرسد

یک بد نکند تا به خودش صد نرسد

من نیک تو خواهم و تو خواهی بد من 

تونیک نبینی و به من بد نرسد

نوشته شده در دوشنبه 22 آذر 1395ساعت 20:13 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

رَج به رَج میبافم

 خیالت را 

میشود بیایی 

این دوست داشتن را دورِ گردنت بیاندازم ؟

نوشته شده در دوشنبه 22 آذر 1395ساعت 19:31 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

در دنیا 
دو نابینا هست !
یکی تو ؛
که عاشق شدنم را نمی‌بینی ،
یکی من ؛
که به جز تو کسی را نمی‌بینم !

نوشته شده در یکشنبه 21 آذر 1395ساعت 15:13 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

  1    2    3    4    5    ...    25  >>

Design By : Pichak