X
تبلیغات
نماشا
رایتل

که سهم من بشود ؛ یک نگاه سرسری ات

برای زن ها 

میوه چیدن از شاخه های بلند 

لذت خاصی دارد ! 

برای همین است 

که وقت بوسیدن 

روی پنجه آمدن را 

از خود بوسه بیشتر دوست دارند ! 


نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر 1395ساعت 19:30 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

صبحانه برایم تو بچینی بغلت را 

لب های مربا و دو چشم عسلت را

زیباتراز این صحنه مگرهست به دنیا

او چای بریزد تو بخوانی غزلت را


نوشته شده در سه‌شنبه 16 آذر 1395ساعت 11:34 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بغلم کن

که آدمیزاد

باید دلش به چیزی گرم باشد ...

نوشته شده در دوشنبه 15 آذر 1395ساعت 19:49 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را

حالی خوش کن تو این دل شیدا را

می نوش به نور ماه ای ماه که ماه

می نوش به نور ماه ای ماه که ماه

بسیار بتابد و بسیار بتابد و نیابد ما را

بسیار بتابد و نیابد ما را

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

متن شعر تکست آهنگ مهتاب

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بی باده ارغوان نمیباید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست


روی این متن کلیک کنید و از شنیدن آهنگ مهتاب لذت ببرید .


نوشته شده در دوشنبه 15 آذر 1395ساعت 13:21 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

بزرگترین اشتباه زندگیم اونجا بود که فکر کردم

اگه کاری با بقیه نداشته باشم ،

بقیه هم کاری با من ندارن.

نوشته شده در یکشنبه 14 آذر 1395ساعت 21:41 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

جایی خواندم که ؛

پولداری ؛

منش است و ربطی به میزان دارایی ندارد.

گدایی ؛

صفت است و ربطی به بی پولی ندارد.

دانایی ؛

فهم و شعور است و ربطی به مدرک ندارد.

نوشته شده در یکشنبه 14 آذر 1395ساعت 18:35 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

" آذر "

باید بانویی باشد با گیسوان طلایی 

که هروز و هر شب ؛

دامن نارنجی اش را می تکاند بر زمین تشنه ،

باران می بارد ، برف می بارد ، عشق می بارد ...

گاه طعم گس خرمالو را 

با شیرینی انار در هم می آمیزد و 

گاه لذت نیمکت نشینی های عصرانه را 

با اندوه دوری و تلخی صبوری ...

حالا آذر 

مهمان دل های ما و شماست .

بیائید عاشقانه هایی تازه بسازیم .

برای خاطره بازی با 

واپسین فرزند پائیز ...




نوشته شده در یکشنبه 14 آذر 1395ساعت 15:43 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

شعری برای چشمت نگفتم و رفت پائیز

باران نیامد و حوض خانه نشد لبریز

بعد از آذرنگ چشمانت چه فرقی دارد

دی باشد یا که اسفند ، و البته ، بهمن نیز ...


ع.پ (رهگذر)
نوشته شده در شنبه 13 آذر 1395ساعت 22:13 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

اگه جواب بدی آقای رهگذر بد نیست بنظر من مخاطب به شما احترام میزاره نظر میزاره.خداحافظ



درود و احترام
چند سالی میشه این صفحه
محل دل نوشته ها و احساسات گاه و بی گاه من هستش.
به لطف دوستان و عزیزان و خواننده های گرامی 
که نظراتشون باعث دلگرمی بنده میشه
و گاه غیبت ها
چه به دلیل مشغله ی کاری
یا درگیری های ذهنی 
و یا بیماری و ...
مورد لطف دوستان قرار میگیرم
و جویای احوال می شن و علت غیبت رو جویا
تنها راه شناخت دوستان مجازی 
اسامی ونام هایی هست که استفاده می کنن
و البته IP  آدرسی
که شاید درست ، شاید غلط
نمایان گر شهرهایی همچون
شیراز ، اصفهان ، تهران ، پیرانشهر ، ایلام ، زنجان و...
حتا همین کرمانشاهی که خودم توی اون زندگی میکنم.

متن یک خطی ابتدایی  
نوشته ی یکی از عزیزانی هست که من رو میخونه
که اون رو بی هیچ کم و کاستی براتون قرار دادم.  
واقعا اگه گاهی جواب نمی دم 
دلیل بر بی احترامی نیست.
لزوماً جواب ندادن دلیل بی احترامی و بی ادبی نیست واقعا .
واقعا بابت این همه توجه و ابراز لطف ممنونم.
اینکه اهمیت میدین
و دوست دارید نظراتتون بازخورد داشته باشه.
با این حال ،
عذر میخوام و امیدوارم کاستی بنده رو در این خصوص ببخشید.

با احترام فراوان

این هم برای اینکه دیگه شما از من دلگیر نباشید بهتون تقدیم می کنم :

اگر تهران بر این شالوده باشد 
تمام بوسه ها آلوده باشد !
گذشتم ، می روم شیراز ، آنجا
که بوسه اش ، مزه فالوده باشد  

نوشته شده در جمعه 12 آذر 1395ساعت 20:09 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

جمعه ها 

برای من 

هنوز یعنی تو

یعنی دلتنگی ممنوع

یعنی هی بگویم روسری ات افتاد!

جمعه هنوز پر از قشنگی ست 

پر است از چشم غره های خنده دار من بابت لباس هایت!

جمعه یعنی دسته گل های قشنگ

یعنی فلاسک چای!

یعنی صبحانه روی تپه

جمعه یعنی چای تلخ را با بوسه شیرین کردن!

جمعه 

اصلا یعنی تو 

یعنی همه ی دنیا تعطیل برای با تو بودن

جمعه یعنی موزیک شاد

یعنی رانندگی با رقص

یعنی سیگار ممنوع!

جمعه یعنی موهایت را بده دست باد 

تا من حسودی کنم!

جمعه ها را دوست دارم هنوز

پر است از تو

از شادی

از شیطنت

جمعه ها را دوست دارم!

پر است از خاطره...

نوشته شده در جمعه 12 آذر 1395ساعت 19:56 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

چقدر این حس ریز و درشت پائیزانه خوب است ! 

صبح های روشن ،

عصر های تاریک ! 

اما غروب های شلوغ و سردِ پائیز تمام عشق من است .

آنقدر که دلم می خواهد ؛ 

همه بجای من بروند و خودم منتظر بمانم ! 

بنشینم

جنب و جوش آدم ها را تماشا کنم ،

 آسمان را که می خواهد پررنگ شود ،

عکس بگیرم 

و دلخوش شوم به پائیز...


نوشته شده در جمعه 12 آذر 1395ساعت 18:05 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بی شک

یک روز سی سال بعد 

از کنار عابران که رد می شوی 

بوی عطری گیجت می کند ! 

پرتاب می شوی به سی سال قبل 

و دعا می کنی ؛

همان لحظه باران ببارد تا ،

گم شود قطره اشکی که 

با حوصله پائین می افتد از چشم هایت .

همان چشم هایی که ... 

آه ! 

تو مرا به یاد خواهی آورد...

بدون شک

یک روز ؛

شاید

سی سال بعد ... 


نوشته شده در جمعه 12 آذر 1395ساعت 13:39 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

و بالاخره ، باران ! 


نوشته شده در جمعه 12 آذر 1395ساعت 13:31 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

و عشق 

آنقدرها هم که فکر می کردیم

عادلانه نبود !

دختر همسایه عاشق شد ،

پیراهن بلند تری دوخت...

من عاشق شدم ،

گریه های بلند تری سَر دادم ...

در عصر ما 

همیشه دیر می رسند !

یکی به اتوبوس ...

یکی به قطار ... 

یکی به ... 





نوشته شده در جمعه 12 آذر 1395ساعت 13:16 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

مردن 

فقط با مرگ ، اتفاق نمی افتد

مردن ؛

گاهی همین زندگیست 

که نه تمام میشود 

نه شروع ...


نوشته شده در پنج‌شنبه 11 آذر 1395ساعت 14:39 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)

و من 

اینجا نشسته ام

در خانه ای که تو در کنار من می نشینی.

زندگی ،

روزها ،

همه دارند یکی پشت دیگری می روند.

و من و تو پیرتر می شویم !

و البته عشق بین ما نیز کهنسال تر ...

راستی روزهای اول را یادت هست؟

حالا که خوب فکر میکنم

ما هر روز ؛

عاشق تر می شویم .

عاشق تر ...


- ع.پ(رهگذر)


نوشته شده در چهارشنبه 10 آذر 1395ساعت 11:04 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

فرض کن ما مسافران یک اتوبوس لکنته ایم .

با بلیط های ارزانِ یکسره در جیبمان 

و عشق 

فرض کن که ساده تر از فرض قبلی ما 

مثل غریبه ای است که کنار ما می نشیند !

و بی مقدمه سر صحبت را باز می کند 

(به شرط آن که خواب نباشیم) 

یا خط نازکی از نور که از شکاف پرده 

بر چهره شکسته ی مرد می افتد. 

و او را ـ مثل پیامبران ـ نورانی می کند 

و فرض کن که ما در این لکنته 

فقط چرت می زنیم. 

خُب! 

حالا تمام فرض های قبلی را کنار بگذار !

ما واقعاً در ایستگاه بعد 

با چهره ای شکسته و تاریک 

باید پیاده شویم .

و این قراضه عجب تند می رود!


نوشته شده در چهارشنبه 10 آذر 1395ساعت 10:58 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

سنی ندارد عاشقی کردن

فرقی ندارد کودکی ، پیری

هروقت زانو را بغل کردی

یعنی ؛ تو هم با عشق درگیری 


- تقدیم به عزیزی که با مخاطب خاصش مرا می خوانند !

نوشته شده در سه‌شنبه 9 آذر 1395ساعت 18:13 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

عاشقی 

جرم قشنگیست گرفتارم کرد

خواب بودم که شبی

عشق تو

بیدارم کرد ...

نوشته شده در سه‌شنبه 9 آذر 1395ساعت 17:42 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

آذر ؛

یادش رفته که پائیز است !

نمی بارد

فقط یخ می زند !

به گمانم

کسی به طرز فجیعی 

تنهایش گذاشته !

وگرنه اینگونه ماتش نمی برد !

نوشته شده در جمعه 5 آذر 1395ساعت 22:49 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

چشمِ زن های عرب هم ، مثل چشمان تو نیست 

در رقابت با نگاهت ، چشمِ آهو لازم است 

تُرشرویی هم بکن ، شیرن عسل ! بانویِ من

گاه گاهی قاطیِ فالوده ، لیمو لازم است ! 

نوشته شده در چهارشنبه 3 آذر 1395ساعت 20:59 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

هرچیزی که تکراری شود

از چشم می افتد !

اما ...

چشم های تو ...


نوشته شده در چهارشنبه 3 آذر 1395ساعت 20:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)

نوشته شده در چهارشنبه 3 آذر 1395ساعت 20:50 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)

زندگی 

هرگز به راهی که ما می خواهیم

نخواهد رفت ،

پس ؛

در مسیری که می روید 

زیبایی ها را ببینید


 

نوشته شده در چهارشنبه 3 آذر 1395ساعت 20:49 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

زنگ بعد

در زندگی خصوصیم با

 تو

دیکته داریم ،

مرا از نوشتن قسطنطنیه نترسان!

من

تمام قوس های تن 

تو

 را بلدم...


نوشته شده در چهارشنبه 3 آذر 1395ساعت 19:09 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

‎چای را که آوردی 

‎خودت هم بنشین

‎من چای را قند پهلو دوست دارم...


نوشته شده در دوشنبه 1 آذر 1395ساعت 21:57 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (5)

می خواستم ترانه ای باشم

که بچه های دبستانی از بر کنند

دریا که می شنود

توفانش را پشتش پنهان کند

و برگ های علف

نت های به هم خوردن شان را

از روی صدای من بنویسند.

می خواستم ترانه یی باشم

که چشمه زمزمه ام کند

آبشار

باسنج و دهل بخواند.

اما ترانه یی غمگینم

و دریا، غروب

بچه هایش را جمع می کند که صدایم را نشنوند!

نت هایم را تمام نکرده

چرا رهایم کردی ... 

نوشته شده در دوشنبه 1 آذر 1395ساعت 21:49 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بیا کز عشق تو دیوانه گشتموگر شهری بدم، ویرانه گشتم
ز عشق تو ز خان و مان بریدمبه درد عشق تو همخانه گشتم
چنان کاهل بدم، کان را نگویمچو دیدم روی تو مردانه گشتم
چو خویش جان خود جان تو دیدمز خویشان بهر تو بیگانه گشتم
فسانه عاشقان خواندم شب و روزکنون در عشق تو افسانه گشتم


روی شعر بالا کلیک کنید و از شنیدن آهنگ ، لذت ببرید ...


نوشته شده در جمعه 28 آبان 1395ساعت 17:39 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

پائیز

و سفری یک روزه به اصفهان ...

همین یک روز هم برای زنده شده سیزده سال خاطره

کافی بود .

نوشته شده در پنج‌شنبه 27 آبان 1395ساعت 15:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

داشتم در خیابان راه میرفتم

که یک ماشین با صدایخیلی بلندِ ‌موزیک اش

مرا از کنارِ خیابان گرفت و پرت کرد توی خاطرات !!

یادم آمد چقدر ندارمت ...

به گمانم آن ماشین

عاشق آزاری داشت!

راه می افتاد در خیابان ها و دلتنگی پخش میکرد

لعنتی...

نوشته شده در سه‌شنبه 25 آبان 1395ساعت 07:12 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

هر چقدر بیشتر میخواهمت...

دورتر میشوی...

برگرد...!

قول میدهم دیگر دوستت نداشته باشم...


- ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در شنبه 22 آبان 1395ساعت 23:04 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)

هر روز این شهر

بی تو

بوی ماندگی می دهد !

روزهای بعد از تو

همه فاسد شده اند ...


- ع.پ(رهگذر)

نوشته شده در شنبه 22 آبان 1395ساعت 07:28 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)

بعضی رابطه ها

قبل از اینکه شروع بشن

تموم شدن

اما آدمهای اون میان

فقط برای گول زدن خودشون به اون رابطه

ادامه میدن

در حالی که هیچ احساسی 

بین شون وجود نداره.


-ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در جمعه 21 آبان 1395ساعت 13:42 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

آمدی در خواب من دیشب ، چه کاری داشتی ؟

ای عجب ، از این طرف ها هم گذاری داشتی

راه را گم کرده بودی نیمه شب شاید عزیز

یا که شاید با دل تنگم ، قراری داشتی ...

نوشته شده در جمعه 21 آبان 1395ساعت 09:47 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

ماهی به آب زنده است و 

آدم

به عشق ... 


- ع.پ(رهگذر)


نوشته شده در پنج‌شنبه 20 آبان 1395ساعت 19:29 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی..
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!
ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی..
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی..


نوشته شده در پنج‌شنبه 20 آبان 1395ساعت 19:25 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

آه نکش [دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید ...]


نوشته شده در پنج‌شنبه 20 آبان 1395ساعت 19:14 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

شک ندارم یار من 

سر رشته اش موسیقی ست..!!

بس که 

با احوال من

ساز مخالف میزند...

نوشته شده در پنج‌شنبه 20 آبان 1395ساعت 09:58 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

بوی عطرِ تنِ تو 

پاییز را دیوانه کرده 

چه برسد به من که ،

بی تو 

این خیابان های پاییزی را

هر روز تنها 

گــَز می کنم ...


-ع.پ (رهگذر)


نوشته شده در پنج‌شنبه 20 آبان 1395ساعت 08:12 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

امروز

نه چایی ام دارچین داشت

نه قهوه ام شکر ...

نه اینکه نخواهم ها ، نه

حوصله اش را نداشتم

یعنی می دانی ؛

نه ، امروز اصلاً نبودم ...

یعنی  ... ؛

من که خیلی وقت است نیستم ...

راستی ؛

امروز باران بود 

پاییز بود 

راحت بگویمت ؛

امروز تو باید می  بودی ...

همه ی روزها به کنار 

تو امروز را عجیب 

به من و چشم های منتظرم 

بدهکاری !



نوشته شده در سه‌شنبه 18 آبان 1395ساعت 23:49 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

پاییز از چشمان من شروع شد

از برگ ریزان دلم

از نارنجیِ سکوتم

که مشت مشت دلتنگی به آسمان می پاشید

پاییز

نگاه خشکیده ی من بود

بر تنِ خسته ی کوچه

و عشق نافرجامی

که داشت کم کم غروب می کرد ...


نوشته شده در سه‌شنبه 18 آبان 1395ساعت 17:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

من ،

این روزها پُر ام...

پُر از جای خالی تو

تویی که باید باشی

و نیستی ...


- ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در یکشنبه 16 آبان 1395ساعت 14:59 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

روزها پر و خالی می شوند , 

مثل فنجان های چای در کافه های بعد از ظهر!!!  

اما ... 

هیچ اتفاق خاصی نمی افتد! 

اینکه مثلا تـــــــــو ، 

ناگهان ...

در آن سوی میز نشسته باشی !


نوشته شده در یکشنبه 16 آبان 1395ساعت 14:57 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

یادم نمی آید 

هوای گرم، کسی را شاعر کرده باشد... 

یا حتی فالوده ها ،کسی را تداعی کنند! 

گاهی اما 

با هر هوایی، هوایی میشوی... 

و آب طالبی ها هم تو را می برند... 

می برند به کافه های بعد از ظهر، 

راس ساعت های آمدن... 

درست وقتی که "تو" می آیی...



نوشته شده در یکشنبه 16 آبان 1395ساعت 14:55 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

میدانی چیست ؟

گاه میشود به گذشته رفت...

آنجا که من در میان خوبی ها و بدی ها تو را انتخاب کردم 

آنجا که من با تمام وجود ستایشت میکردم 

و زمانی که در خیابان های خلوت قدم میزدم ،

دم به دم خودم را می آراستم تا مبادا پیدایت شود 

گاه میشود به گذشته رفت 

زمانی که من در کافه های شلوغِ تجریش 

روی صندلی همیشگی می نشستم 

و قهوه همیشگی را 

با همان شکل و قیافه سفارش میدادم 

و به تو فکر میکردم ...


نوشته شده در یکشنبه 16 آبان 1395ساعت 14:48 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

اغلب مردم 

تعریف و تمجیدها را ظرف چنددقیقه فراموش می‌کنند.

اما یک اهانت را سال‌ها به‌خاطر می‌سپارند. 

آن‌ها مانند آشغال‌جمع‌کن‌هایی هستند که 

هنوز توهینی را که مثلا بیست‌سال پیش به آن‌ها شده 

با خود حمل می‌کنند 

و بوی ناخوشایند این زباله‌ها همواره آنان را می‌آزارد.

برای شادبودن باید بر «افکار شاد» تمرکز کنید.

و باید ذهن خود را از زباله‌های 

تنفر، خشم، نگرانی و ترس رها کنید.

نوشته شده در یکشنبه 16 آبان 1395ساعت 12:01 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

مثلا

درِ کافه که باز میشه، 

تو باشی

که بیای و بشینی صندلی روبرویی من و با لبخند بگی، 

ببخشید مثه بار اول بی اجازه اومدم تو خلوتت.

 مثلا منم بُهت زده بگم تو کجا، اینجا کجا؟ 

بعد این همه زمان، تو کجا، من کجا؟

 مثلا 

نگاهتو ازم برداری و صورتتو کج‌ بگیری و بگی ناراحتی برم؟ 

بگم : ناراحت بودم که، رفته بودی.

مثلا 

چایی منو برداری، بچشی و سر بکشی و بگی سرد شده که، 

بگم آره مثل تو، 

بگی از دهن افتاده بود 

بگم آره، مثل من.

 مثلا 

بعدش تو فقط حرف بزنی و منم مثل بار اول، 

ساکت فقط نگات کنم، 

پاتو بندازی رو هم و‌ بگی 

اتفاقی نیست که اومدی اینجا 

و اتفاقا دنبال من بودی؛ 

اینکه میدونستی من از همه ی شهر، 

فقط کافه هاشو دوست دارم 

و میدونستی که میشه توی همین کافه ها پیدام کنی.

مثلا بگم چقدر انتظارتو کشیدم،

بگم چقدر دلتنگت بودم، 

بگم که از تنهایی کافه رفتن خسته و از تنهایی، 

کلافه شدم.

مثلا 

بگی دوستت دارم، 

بگی که اومدی باشی.

مثلا 

دیگه وقتی دارم با تو حرف میزنم ، 

کافه چی نیاد بگه: "عذر میخوام، 

اگه شما تنهایین و منتظر کسی نیستین، 

لطف میکنین اجازه بدین این خانم و آقا که دو نفرن 

اینجا بشینن و اگه زحمتی نیست 

شما روی‌ تک صندلی های جلوی پیشخوان بشینید."

مثلا 

منم قبول نکنم و نگم که البته ، اشکالی نداره

بگم که نه ، من تنها نیستم.

منتظر کسی هستم ؛ 

دیر کرده 

ولی میاد.



نوشته شده در شنبه 15 آبان 1395ساعت 19:57 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

من

پُر ام از هزار شعر عاشقانه ی ناگفته 

در هر عصر پائیزی

و گناه تمام این شعرهای ناگفته 

گردن توست ... 


-ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در شنبه 15 آبان 1395ساعت 19:34 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

پائیز هم می داند

هوای بارانیِ دونفره

زمین نم خورده که بوی خاکش ... 

خیابان هایی که من و تو ...

آه تو ...

من ، بی تو

این منِ بی تو را 

هزار پائیز رنگارنگ هم  

سرحال نمی آورد.

اصلاً

انگار بی تو 

پائیز هم دیگر پائیز نیست ...


 - ع.پ (رهگذر)


نوشته شده در شنبه 15 آبان 1395ساعت 19:22 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

لَه بِەێ ، لَه نارنج ، لَه یَەخەێ وازِد

ئاو دیدە کوور بوو نەکیشِێ نازِد

دَ تِرسم بِمرِم بِچِم لَە کیسِد

کی بوُو وَە خاوَن خَەرمانەێ گیسِد؟


و ترجمه ی این دو بیتی زیبا : 

از بِه و نارنج ، از یقه ی باز ات

کور شود دیده ای که نکشد نازت

می ترسم بمیرم ، از دستت بروم

چه کسی صاحب خرمان گیسوانت خواهد شد ؟


نوشته شده در جمعه 14 آبان 1395ساعت 21:33 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

  1    2    3    4    5    ...    24  >>

Design By : Pichak