X
تبلیغات
رایتل

که سهم من بشود ؛ یک نگاه سرسری ات

صبح 

سلام خداست .

به سلام خدا لبخند بزن


- ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن 1395ساعت 07:16 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

تو

تنهاییت را شعر میکنی ،

او دود !

و دیگری سکوت ...

و من ؛

رو بر میگردانم

و با گوشه ی آستینم

اشک هایم را پاک میکنم ...


نوشته شده در شنبه 2 بهمن 1395ساعت 21:56 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

در آغوشم راه برو 

و موهایت را 

در باد پریشان کن 

این پرچم های سیاه را 

که سال ها بعد 

صلح، سفیدشان خواهد کرد.

موهایت را رنگ بزن

تا زیبایی

با پیراهن های دیگرش

به خیابان بیاید.

نوشته شده در شنبه 2 بهمن 1395ساعت 20:27 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

آلزایمر که بگیرم ؛ 

یادم نمی آید 

موهای دخترم بلند بود یا کوتاه ، 

پسرم سبزه بود یا سفید !

اما تو زیبا می خندیدی ...

نوشته شده در چهارشنبه 29 دی 1395ساعت 20:13 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

چشم که

بهم زدیم

دیدیم که

چه زود

سهم

روزهایی شدیم

پر از 

یادش بخیر ...

نوشته شده در سه‌شنبه 28 دی 1395ساعت 08:57 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

عشق را

بوسه به خیر میکند.

صبح را

سلام تو ...

نوشته شده در جمعه 24 دی 1395ساعت 16:07 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

آدم هایی هستند در زندگیتان نمیگویم خوبند یا بد … 

چگالی وجودشان بالاست…

افکار ؛ حرف زدن ؛ رفتار ؛ 

محبت داشتنشان و هر جزئی از وجودشان امضا دار است…

یادت نمی‌رود "هستن هایشان را" 

بس که حضورشان پر رنگ است و خواستنی!

ردپا حک میکنند اینها روی دل و جانت، 

بس که بلدند "باشند" این آدمها را باید قدر بدانی؛

وگرنه 

دنیا پر است از 

آن دیگرهای بی امضایی که 

شیب منحنی حضورشان، همیشه ثابت است !

نوشته شده در سه‌شنبه 21 دی 1395ساعت 21:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

همیشه

آنکه می رود 

کمی از مارا

با خودش می برد ...

نوشته شده در دوشنبه 20 دی 1395ساعت 15:07 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

میانِ نبردِ خواب و خاطرات

لشکری

که «تو» را دارد،

همیشه پیروز است.

نوشته شده در شنبه 18 دی 1395ساعت 22:19 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

گندمزار تو ام

نسیمی بخند ،

دنیایم را 

رقص بر می دارد ...


نوشته شده در سه‌شنبه 14 دی 1395ساعت 21:18 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

قدیم ترها

دنیا روی دور تند نبود ! 

میشد عاشق شوی 

خیر ببینی

سال ها بعد خسته شوی !

تناسخ است یا تکامل ؟

که در سی سالگی 

هزاررر سال زندگی کرده ایم ؟


نوشته شده در سه‌شنبه 14 دی 1395ساعت 21:11 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

این زمستان گویا

غم پنهان دارد

که در این موعد سرد

عوض برف ،

به چشمش

نم باران دارد...

نوشته شده در یکشنبه 12 دی 1395ساعت 20:37 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

ماه و ماهی 


حتما گوش کنید و لذت ببرید 


نوشته شده در یکشنبه 12 دی 1395ساعت 09:38 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

به کسانی که در لابلای مشغله شان

وقتی برای شما پیدا میکنند احترام بگذارید

اما عاشق کسانی باشید که

وقتی شما به آنها نیاز دارید

هرگز به مشغله شان نگاه نکنند...!

و چه حیف 

که بعضی ها 

همان اندک وقت را هم 

که از لابلای زندگیتان بیرون میکشید 

و برایشان وقت میگذارید را هم ...

نوشته شده در شنبه 11 دی 1395ساعت 10:47 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

توی سی سالگی 

کم کم میفهمی

که زندگی در مورد چیه 

و از یه استراحت کوچیک لذت میبری...

نوشته شده در پنج‌شنبه 9 دی 1395ساعت 07:48 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

مظلوم ترین آدمهاى دنیا

آنهایى هستند 

که تمامِ حرفهایشان را

میگذارند

 بعد از آنکه به خواب رفتى

 برایت مینویسند...!

نوشته شده در پنج‌شنبه 9 دی 1395ساعت 06:39 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

دوست داشتنت

برفیست سنیگن 

میبارد!

مینشیند

یخ می بندد.

و با هیچ آفتابی

آب نمی شود ...

نوشته شده در سه‌شنبه 7 دی 1395ساعت 20:56 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

سلاح واقعی یه جنگجو

قابلیت تحمل کردن 

دردهاشه...

نوشته شده در سه‌شنبه 7 دی 1395ساعت 16:55 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

تو که باشی

باران هم که ببارد ،

فرقی نمی نمی کند پائیز باشد یا زمستان .

با چتر یا بی چتر ،

همه چیز شاعرانه می شود ...

خیابان های آب گرفته هم حتا

قدم زدنشان می آید !

میدانی

راستش تو 

هر هوایی را شاعرانه می کنی ...


- ع.پ (رهگذر)


نوشته شده در یکشنبه 5 دی 1395ساعت 23:32 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

دوستی ،

همچون فلسفه و هنر

غیر ضروریست

اما از جمله چیزهائیست

که به بقا 

ارزش می بخشد .

نوشته شده در شنبه 4 دی 1395ساعت 23:35 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

آذر 

این دختر کوچک پائیزه بانو

دست در دست خواهر قد بلندش یلدا 

کوچه های سال را  

خرامان خرامان طی می کنند

تا نگاه هر بیننده ای را عاشق خود کنند.

دلبری های پاییزه بانو و دخترانش

با رنگ زدن درختان

با خش خش برگ های زیر پای رهگذران

تمامی ندارد.

این پائیز هم گذشت.

مثل خیلی دیگر از پائیز ها ...

پائیز

این فصل هزار رنگ و دلبرانه را دوست دارم ...


- ع.پ (رهگذر)


نوشته شده در چهارشنبه 1 دی 1395ساعت 07:16 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

انارها را برایت دانه کرده ام

بیا تا امشب 

یک دقیقه بیشتر با تو عاشقی کنم 

و به پاسِ هر ثانیه اش 

شصت بار بیشتر تو را ببوسم

نکند نیایی 

که امشب 

یک دقیقه بیشتر از شب های قبل 

دلم برایت تنگ میشود...


نوشته شده در سه‌شنبه 30 آذر 1395ساعت 07:22 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)

پاییز چقدر شبیه زنهاست؟

حوصله اش که سر می رود,

بند اصلاح را بر می دارد..

می کَند علف های هرز را, 

بلوند می کند موهایش را..

گرم می شود, 

سرد می شود, 

طاقت ندارد, 

تعادل ندارد..

همه چیز را به هم می ریزد.. 

باد می وزد..

در آخر اما... 

آرام... آرام... می بارد.

زن, پاییزی است با موهای بلوند

صورتی اصلاح شده و نم نمِ اشک.

نوشته شده در دوشنبه 29 آذر 1395ساعت 22:19 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

من نشسته در کنار کرسی لطفت رفیق

تکه های عشق را از شعر تو وا می کنم

تا بیاید شب به یلدای قشنگت دل دهد

اطلس سرخ اناری را همش تا می کنم

زیر کرسی شب یلدای مهرت با دلم 

محفل خوب عبادت باتو برپا می کنم...

نوشته شده در دوشنبه 29 آذر 1395ساعت 21:10 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

تولدم مبارک ...


نوشته شده در یکشنبه 28 آذر 1395ساعت 19:17 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (6)

در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود

و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم ...

زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید. 

پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد 

و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات.

پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد 

و چند لحظه بعد گفت: 

بابا بزرگ

باز هم که از این جنس‌های ارزون قیمت خریدی 

الان مداد رنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.

مادر بچه گفت: 

می‌بینید آقاجون؟ 

بچه‌های این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند. 

اصلا نمی‌شه گولشون‌زد و سرشون کلاه گذاشت.

پدربزرگ چیزی نگفت. 

برایشان توضیح دادم که این رفتار پسر بچه نشانۀ هوشمندی نیست، 

همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوه‌اش نیست.

و این داستان را برایشان تعریف کردم ؛

آن زمان که من دانش‌آموز ابتدایی بودم، 

خانم بزرگ گاهی به دیدن‌مان می‌آمد و به بچه‌های فامیل هدیه می‌داد، 

بیشتر وقت‌ها هدیه‌اش تکه‌های کوچک قند بود.

بار اول که به من تکه قندی داد

یواشکی به پدرم گفتم: این تکه قند کوچک که هدیه نیست.

پدرم اخم کرد و گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد 

هر چه برایتان بیاورد هدیه است، 

وقتی خانم بزرگ رفت، 

پدر برایم توضیح داد که 

در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچه‌ها آرزو می‌کردند که 

بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند.

خانم بزرگ هنوز هم خیال می‌کند که قند، چیز خیلی مهمی است.

بعد گفت: ببین پسرم

قنددان خانه پر از قند است،

اما این تکه قند که مادرجان

داده با آنها فرق دارد، 

چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست. 

این تکه قند معنا دارد ، 

آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند 

اما مهربان نیستند.

وقتی کسی به ما هدیه می‌دهد، 

منظورش این نیست که ما نمی‌توانیم، مانند آن هدیه را بخریم، 

منظورش کمک کردن به ما هم نیست. 

او می‌خواهد علاقه‌اش را به ما نشان بدهد 

می‌خواهد بگوید که ما را دوست دارد 

و این، خیلی با ارزش است.

این چیزی است که در هیچ بازاری نیست 

و در هیچ مغازه‌ای آن را نمی‌فروشند.

چهل سال از آن دوران گذشته است و 

من هر وقت به یاد خانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش می‌افتم، 

دهانم شیرین می‌شود، 

کامم شیرین می‌شود، 

جانم شیرین می‌شود.....

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ

 وﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛

ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ 

ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ

ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ...

نوشته شده در شنبه 27 آذر 1395ساعت 23:00 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

یلدا

آخرین 

دلبریِ پائیز است .

مانند زنی که درست لحظهٔ رفتن،

گیسوان مشکی بلندش را باز می کند...

نوشته شده در شنبه 27 آذر 1395ساعت 21:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

هوای حال من غم داره سرده


حتما این آهنگ رو دانلود کنید و گوش بدید


نوشته شده در سه‌شنبه 23 آذر 1395ساعت 08:23 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

چقدر خوب بود

اگر گاهی

یکی بود

که راحت میشد 

همه ی حرف ها را

به او گفت.


- ع.پ

نوشته شده در دوشنبه 22 آذر 1395ساعت 23:35 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)

بدخواه کسان هیچ به مقصد نرسد

یک بد نکند تا به خودش صد نرسد

من نیک تو خواهم و تو خواهی بد من 

تونیک نبینی و به من بد نرسد

نوشته شده در دوشنبه 22 آذر 1395ساعت 20:13 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

رَج به رَج میبافم

 خیالت را 

میشود بیایی 

این دوست داشتن را دورِ گردنت بیاندازم ؟

نوشته شده در دوشنبه 22 آذر 1395ساعت 19:31 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

در دنیا 
دو نابینا هست !
یکی تو ؛
که عاشق شدنم را نمی‌بینی ،
یکی من ؛
که به جز تو کسی را نمی‌بینم !

نوشته شده در یکشنبه 21 آذر 1395ساعت 15:13 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

برف هم که نبارد؛  

‎سرد که نگاهم کنی 

‎احساسم تا مغز استخوان یخ میزند...

نوشته شده در شنبه 20 آذر 1395ساعت 18:57 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

برای زن ها 

میوه چیدن از شاخه های بلند 

لذت خاصی دارد ! 

برای همین است 

که وقت بوسیدن 

روی پنجه آمدن را 

از خود بوسه بیشتر دوست دارند ! 


نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر 1395ساعت 19:30 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بوسه ات را 

باید با قهوه ام به هم بزنم 

بیدار شو !

من بدون دوست داشتنت ... 

صبحانه که هیچ 

صبح هم از گلویم پائین نمی رود ...


نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر 1395ساعت 19:21 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

صبحانه برایم تو بچینی بغلت را 

لب های مربا و دو چشم عسلت را

زیباتراز این صحنه مگرهست به دنیا

او چای بریزد تو بخوانی غزلت را


نوشته شده در سه‌شنبه 16 آذر 1395ساعت 11:34 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بغلم کن

که آدمیزاد

باید دلش به چیزی گرم باشد ...

نوشته شده در دوشنبه 15 آذر 1395ساعت 19:49 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را

حالی خوش کن تو این دل شیدا را

می نوش به نور ماه ای ماه که ماه

می نوش به نور ماه ای ماه که ماه

بسیار بتابد و بسیار بتابد و نیابد ما را

بسیار بتابد و نیابد ما را

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

متن شعر تکست آهنگ مهتاب

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بی باده ارغوان نمیباید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست


روی این متن کلیک کنید و از شنیدن آهنگ مهتاب لذت ببرید .


نوشته شده در دوشنبه 15 آذر 1395ساعت 13:21 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

بزرگترین اشتباه زندگیم اونجا بود که فکر کردم

اگه کاری با بقیه نداشته باشم ،

بقیه هم کاری با من ندارن.

نوشته شده در یکشنبه 14 آذر 1395ساعت 21:41 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

جایی خواندم که ؛

پولداری ؛

منش است و ربطی به میزان دارایی ندارد.

گدایی ؛

صفت است و ربطی به بی پولی ندارد.

دانایی ؛

فهم و شعور است و ربطی به مدرک ندارد.

نوشته شده در یکشنبه 14 آذر 1395ساعت 18:35 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

" آذر "

باید بانویی باشد با گیسوان طلایی 

که هروز و هر شب ؛

دامن نارنجی اش را می تکاند بر زمین تشنه ،

باران می بارد ، برف می بارد ، عشق می بارد ...

گاه طعم گس خرمالو را 

با شیرینی انار در هم می آمیزد و 

گاه لذت نیمکت نشینی های عصرانه را 

با اندوه دوری و تلخی صبوری ...

حالا آذر 

مهمان دل های ما و شماست .

بیائید عاشقانه هایی تازه بسازیم .

برای خاطره بازی با 

واپسین فرزند پائیز ...




نوشته شده در یکشنبه 14 آذر 1395ساعت 15:43 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

شعری برای چشمت نگفتم و رفت پائیز

باران نیامد و حوض خانه نشد لبریز

بعد از آذرنگ چشمانت چه فرقی دارد

دی باشد یا که اسفند ، و البته ، بهمن نیز ...


ع.پ (رهگذر)
نوشته شده در شنبه 13 آذر 1395ساعت 22:13 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

اگه جواب بدی آقای رهگذر بد نیست بنظر من مخاطب به شما احترام میزاره نظر میزاره.خداحافظ



درود و احترام
چند سالی میشه این صفحه
محل دل نوشته ها و احساسات گاه و بی گاه من هستش.
به لطف دوستان و عزیزان و خواننده های گرامی 
که نظراتشون باعث دلگرمی بنده میشه
و گاه غیبت ها
چه به دلیل مشغله ی کاری
یا درگیری های ذهنی 
و یا بیماری و ...
مورد لطف دوستان قرار میگیرم
و جویای احوال می شن و علت غیبت رو جویا
تنها راه شناخت دوستان مجازی 
اسامی ونام هایی هست که استفاده می کنن
و البته IP  آدرسی
که شاید درست ، شاید غلط
نمایان گر شهرهایی همچون
شیراز ، اصفهان ، تهران ، پیرانشهر ، ایلام ، زنجان و...
حتا همین کرمانشاهی که خودم توی اون زندگی میکنم.

متن یک خطی ابتدایی  
نوشته ی یکی از عزیزانی هست که من رو میخونه
که اون رو بی هیچ کم و کاستی براتون قرار دادم.  
واقعا اگه گاهی جواب نمی دم 
دلیل بر بی احترامی نیست.
لزوماً جواب ندادن دلیل بی احترامی و بی ادبی نیست واقعا .
واقعا بابت این همه توجه و ابراز لطف ممنونم.
اینکه اهمیت میدین
و دوست دارید نظراتتون بازخورد داشته باشه.
با این حال ،
عذر میخوام و امیدوارم کاستی بنده رو در این خصوص ببخشید.

با احترام فراوان

این هم برای اینکه دیگه شما از من دلگیر نباشید بهتون تقدیم می کنم :

اگر تهران بر این شالوده باشد 
تمام بوسه ها آلوده باشد !
گذشتم ، می روم شیراز ، آنجا
که بوسه اش ، مزه فالوده باشد  

نوشته شده در جمعه 12 آذر 1395ساعت 20:09 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

جمعه ها 

برای من 

هنوز یعنی تو

یعنی دلتنگی ممنوع

یعنی هی بگویم روسری ات افتاد!

جمعه هنوز پر از قشنگی ست 

پر است از چشم غره های خنده دار من بابت لباس هایت!

جمعه یعنی دسته گل های قشنگ

یعنی فلاسک چای!

یعنی صبحانه روی تپه

جمعه یعنی چای تلخ را با بوسه شیرین کردن!

جمعه 

اصلا یعنی تو 

یعنی همه ی دنیا تعطیل برای با تو بودن

جمعه یعنی موزیک شاد

یعنی رانندگی با رقص

یعنی سیگار ممنوع!

جمعه یعنی موهایت را بده دست باد 

تا من حسودی کنم!

جمعه ها را دوست دارم هنوز

پر است از تو

از شادی

از شیطنت

جمعه ها را دوست دارم!

پر است از خاطره...

نوشته شده در جمعه 12 آذر 1395ساعت 19:56 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

چقدر این حس ریز و درشت پائیزانه خوب است ! 

صبح های روشن ،

عصر های تاریک ! 

اما غروب های شلوغ و سردِ پائیز تمام عشق من است .

آنقدر که دلم می خواهد ؛ 

همه بجای من بروند و خودم منتظر بمانم ! 

بنشینم

جنب و جوش آدم ها را تماشا کنم ،

 آسمان را که می خواهد پررنگ شود ،

عکس بگیرم 

و دلخوش شوم به پائیز...


نوشته شده در جمعه 12 آذر 1395ساعت 18:05 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بی شک

یک روز سی سال بعد 

از کنار عابران که رد می شوی 

بوی عطری گیجت می کند ! 

پرتاب می شوی به سی سال قبل 

و دعا می کنی ؛

همان لحظه باران ببارد تا ،

گم شود قطره اشکی که 

با حوصله پائین می افتد از چشم هایت .

همان چشم هایی که ... 

آه ! 

تو مرا به یاد خواهی آورد...

بدون شک

یک روز ؛

شاید

سی سال بعد ... 


نوشته شده در جمعه 12 آذر 1395ساعت 13:39 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

و بالاخره ، باران ! 


نوشته شده در جمعه 12 آذر 1395ساعت 13:31 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

و عشق 

آنقدرها هم که فکر می کردیم

عادلانه نبود !

دختر همسایه عاشق شد ،

پیراهن بلند تری دوخت...

من عاشق شدم ،

گریه های بلند تری سَر دادم ...

در عصر ما 

همیشه دیر می رسند !

یکی به اتوبوس ...

یکی به قطار ... 

یکی به ... 





نوشته شده در جمعه 12 آذر 1395ساعت 13:16 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

مردن 

فقط با مرگ ، اتفاق نمی افتد

مردن ؛

گاهی همین زندگیست 

که نه تمام میشود 

نه شروع ...


نوشته شده در پنج‌شنبه 11 آذر 1395ساعت 14:39 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)

و من 

اینجا نشسته ام

در خانه ای که تو در کنار من می نشینی.

زندگی ،

روزها ،

همه دارند یکی پشت دیگری می روند.

و من و تو پیرتر می شویم !

و البته عشق بین ما نیز کهنسال تر ...

راستی روزهای اول را یادت هست؟

حالا که خوب فکر میکنم

ما هر روز ؛

عاشق تر می شویم .

عاشق تر ...


- ع.پ(رهگذر)


نوشته شده در چهارشنبه 10 آذر 1395ساعت 11:04 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

  1    2    3    4    5    ...    25  >>

Design By : Pichak