X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

که سهم من بشود ؛ یک نگاه سرسری ات

و اکنون

من در جایی از جهان ایستاده ام که

بی تو

زمانش 

هیچ نمیگذرد ...


 - ع.پ(رهگذر)

نوشته شده در جمعه 5 شهریور 1395ساعت 21:09 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

امروز برای تعویض کارت ملی اقدام کردم بالاخره.

ساعت ۸ صبح دفتر خدمات ارتباطی بودم.

شلوغ بود

خیلی هم

نوبت که گرفتم

سپهر هم همراهم بود !

آقایی که اونجا بود گفت : حدود ۱  ساعت دیگه نوبتت میشه.

رفتیم شعبه

کمی کمک به همکارا و برگشتن به دفتری که ...

حدود ۲ ساعت معطل شدم.

سپهر هم مدام غرغر میکرد که گرمه ، خوابم میاد و بریم دیگه ...

هرگز و هیچ جا سعی نکردم از موقعیت شغلیم

سواستفاده کنم.

توی مسیر شعبه داشتم به این فکر میکردم که

خدارو شکر خیلی با ادارات دیگه در ارتباط نیستم

والا ...

انصافا هیچ اداره و ارگانی مثل بانک ها کار مشتری

رو راه نمی اندازن

ولی بعضی ها کم لطف هستن نسبت به بانکی ها...

بعضی ها برای یه امضای ساده

چند روز آدم رو میارن و می برن

دیدم که میگم ها.

داشتم فکر میکردم چه خوب بود منم مثل اونها ...

که دیدم نه !

واقعا من نمیتونم اونطور باشم

وجدانم هرگز اجازه نمیده اونطوری باشم.

برای چند تا از همکارا هم که گفتم

تایید کردن.

این نوشته در مقام دفاع و یا نفی زحمات کسی نیست

فقط 

روزنوشت و برداشت های شخصی من هستش.

نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور 1395ساعت 22:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

مگر چندبار به دنیا آمده ایم

که

اینهمه می میریم ! 

نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور 1395ساعت 22:27 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

میخوام گاهی هم از خودم و اتفاقات روزانه ام بنویسم براتون 

دیروز ساعت شش و پنجه دقیقه صبح 

هنگامی که داشتم میومدم سرکار خواستم یه نون بربری بخرم

نفر اول بودم توی صف

یه خانومی بعد از من بود

همینطور که سرم رو به سمت خیابون چرخوندم دیدم ماشین 

اون خانوم داره حرکت میکنه (ترمز دستی رو نکشیده بود).

بهش گفتم خانوم ماشینتون ...

تا به خودش اومد درب سمت شاگرد رو باز کردم و ترمز رو کشیدم

چون با عجله اتفاق افتاد

بالای در به صورتم خورد و جاش موند

کلی ابراز ناراحتی کرد و تشکر ...

تا عصر ...

عصر هم توی مطب پزشک به خاطر مریضی سپهر

یه خانومی با بچه ای هفت هشت ماهه روبروی من نشسته بود 

صورت بچه به حدی جذاب و خنده دار بود که نگو

یه لحظه که سرم رو بالا آوردم ...

نگاهم با نگاه بچه گره خورد

و این شروع یه ماجرای خنده دار برای حدود پنج دقیقه بود

کل آدم هایی که توی اون مطب بودن

روحیه گرفتن و شاد شدن

من برای بچه شکلک درمیاوردم و اونم طوری میخندید که ...



نوشته شده در پنج‌شنبه 28 مرداد 1395ساعت 10:32 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)

چون چهره ی صبح ، شادمان باش ...


نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد 1395ساعت 08:00 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

رو به رویم نصف رویت را بپوشان بعد از این 

ماه کامل ، میکند دیوانه را ، دیوانه تر  ...


نوشته شده در شنبه 23 مرداد 1395ساعت 15:17 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بی نگاهت جان من آغاز می ریزد به هم 
حکم بال و پر زدن , پرواز می ریزد به هم
منطق چشمان تو بغض ارسطو را شکست
خنده ای ممتد کنی ایجاز می ریزد به هم
می کنی جنجال با ناز صدایت نارنین 
حس ناب ایرج و آواز می ریزد به هم 
با نگاهت وسعت تاریخ حیران می شود 
وزن شعر خواجه ی شیراز می ریزد به هم 
تا صدایم می کنی از ترس می پیچم به خود 
رشته کوه اعظم قفقاز می ریزد به هم
تا هوایی می شوی زنجان دگرگون می شود
گردوخاکی می کنی اهواز می ریزد به هم 



نوشته شده در شنبه 23 مرداد 1395ساعت 15:16 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

من و تو 

رود شدیم و جدا شدیم از هم

من و تو

کوه شدیم و نمی رسیم به هم 


نوشته شده در شنبه 23 مرداد 1395ساعت 15:04 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

من

امروز با تمام دنیا 

قهرم ! 

اما ...

تو که صدایم کنی 

بر میگردم ! 


نوشته شده در شنبه 23 مرداد 1395ساعت 14:55 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

گفتی از باران بسازم دفتری

اینکه من را تا کجاها می بری

چشم های تو ، خدای حرف های تازه اند

کفر را ، با واژه های دلبری خواهم نوشت

درمیان دست های کوچکم ، جای تو نیست 

من تمامت را  ، " برای دیگری خواهم نوشت "


نوشته شده در پنج‌شنبه 21 مرداد 1395ساعت 09:17 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

تــاراج


این آهنگ رو تقدیم میکنم

بابت چند روز غیبتی که داشتم.


نوشته شده در سه‌شنبه 19 مرداد 1395ساعت 18:09 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

همه چیز بستگی به هوای دلت دارد

حال دلت که خوب باشد همه دنیا به نظرت زیباست

آدم‌ها همه شان دوست داشتنی اند

وهمه را می توانی ببخشی حتی

چراغ قرمز برایت مکثی دوست داشتنی می شود

که... لحظه‌ای پا را از روی پدال برداری

و بتوانی فکرکنی به چیزهایی که دوست داری!

حال دلت که خوب باشد

حتی می شوی همبازی بچه ها

برای عزیزانت وقت می گذاری

و یک دنیا مهربانی در چهره ات نهفته است!!

وچقدر لذت دارد که آدم

حال دلش خوب باشد.

حال دلتان خوش ...


نوشته شده در سه‌شنبه 19 مرداد 1395ساعت 14:05 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

روزی که از دنیا 

هیچ توقعی نداشته باشی

دیگر 

برایت ناکامی وجود نخواهد داشت.

نوشته شده در سه‌شنبه 19 مرداد 1395ساعت 13:43 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بشتاب دلم بر او ، همچو پلنگی

کمیاب بود عشوه ی آهوی قشنگی

روبه سفتان ، در دل او جای ندارند

بشتاب و بخوان نغمه ی عشاق ، به چنگی ...


نوشته شده در سه‌شنبه 12 مرداد 1395ساعت 23:42 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

نزدیکم به تو 

مانند

اسفند به فروردین

دوری از من 

مانند 

فروردین تا اسفند

نوشته شده در دوشنبه 11 مرداد 1395ساعت 21:30 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

هزار کاکلی شاد 

در چشمان توست 

هزار قناری خاموش 

در گلوی من 

عشق را ای کاش 

زبان سخن بود ...


نوشته شده در یکشنبه 10 مرداد 1395ساعت 22:52 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

راز این سکوت را نفهمیدی هنوز ؟

راز این همه خاموشی شبانه روز ...

 

نوشته شده در یکشنبه 10 مرداد 1395ساعت 12:23 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

نوشته شده در یکشنبه 10 مرداد 1395ساعت 12:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

پا به پا کردم و

جان کندم و 

گفتم آخر ...

دوستت دارم .

و تو

گفتی که :

نظر لطف شماست ... !

نوشته شده در شنبه 9 مرداد 1395ساعت 09:40 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

کاش آدم ها

درک شان

به اندازه ی حرف هایشان بود.

البته معتقدم که :

Pain Change People

نوشته شده در پنج‌شنبه 7 مرداد 1395ساعت 14:26 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

مثل

داروهای کم پیدا 

نبودت

فاجعه ست

من پر از درد توام

بیمار 

میدانی

 که چیست؟!

نوشته شده در دوشنبه 4 مرداد 1395ساعت 20:16 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

اگر

تمام خاک زمین باشی

تنها

مشتی از تو کافیست

برای آنکه تا ابد 

بپرستمت 

نوشته شده در سه‌شنبه 29 تیر 1395ساعت 22:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

در مسیر باد 

بمان

تا بوی مهربانیت

تسخیر کند 

این شهر پر از بیهودگی را ...

نوشته شده در سه‌شنبه 29 تیر 1395ساعت 15:38 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

من

این روزها 

پرم از شعرهای نگفته

اما ...

دلی که شعرهایم را رویش بنویسم

پیدا نمیکنم .


 - (ع.پ) رهگذر

نوشته شده در دوشنبه 28 تیر 1395ساعت 22:52 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

هم وادی مهربانی های من

از چشم هایت که بگذرم

از شوق دیدن لبخندت ،

نه

مجنونِ روایتِ کلماتم

برای سرودنِ عشق

برای پیوندِ بی واسطه

از فاصله ها...

حالا تو بگو ؛

رویا

چیز خوبی نیست.

اما ،

من به خیالِ بودنِ تو

تا همیشه

شاعرم


نوشته شده در دوشنبه 28 تیر 1395ساعت 08:43 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

رویاها 

تاریخ انقضاء

ندارند

نفس عمیقی بکش

و دوباره شروع کن ...


نوشته شده در دوشنبه 28 تیر 1395ساعت 07:28 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

می گویند : 

تا زمانی که داری ؛

بخور

بنوش

و شاد باش 

آخر چگونه می شود شاد بود؟

همه دارایی های دنیا را هم که داشته باشم

اما تو که نباشی ...



نوشته شده در پنج‌شنبه 24 تیر 1395ساعت 12:56 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

نوشته شده در پنج‌شنبه 24 تیر 1395ساعت 12:50 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

نوشته شده در پنج‌شنبه 24 تیر 1395ساعت 12:49 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر 1395ساعت 20:08 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

لعنت به ساده لوحی ات و آن دل خرت ! 

بهت ات زده ، شکسته در این شهر باورت 

به دست دوست یا که به آغوش امن عشق 

این بار اعتماد کنی ، خاک بر سرت ... 


نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر 1395ساعت 20:07 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بی قرارتم 

         گوش کنید  و  ازش لذت ببرید 

نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر 1395ساعت 20:03 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

هر لحظه بی او

هزار سال است .

ای نوح

من از تو هم

کهنسال ترم !


نوشته شده در یکشنبه 20 تیر 1395ساعت 21:10 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

به رسم همیشه

سری به شهر کتاب زدم ؛

لا به لای آن همه کتاب

قدم زدن و چرخیدن ،

بوی کتاب های نو 

چه لذتی دارد...

وسوسه ی نوشتن 

که گاه و بی گاه سراغم می آید 

باز هم 

قلقلکم می داد.

نوشتن را دوست دارم

اما ...


 - ع.پ (رهگذر)


نوشته شده در یکشنبه 20 تیر 1395ساعت 20:35 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

درست ترین شکل عشق 

آنست که

شما چگونه با یک فرد رفتار می کنید

نه اینکه

درباره او چه احساسی دارید...

نوشته شده در یکشنبه 20 تیر 1395ساعت 07:09 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

نابرابر شده این جنگ ، از آن می گذرم

هرکه پرسید کجا رفت ، بگو بی خبرم

تو و خال لب و ابرو و دوتا چشم سیاه 

در مقابل ، من بیچاره فقط یک نفرم !

نوشته شده در سه‌شنبه 15 تیر 1395ساعت 20:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

گاهی باید گفت :

به درک ! 

و زندگی کرد ... 

نوشته شده در سه‌شنبه 15 تیر 1395ساعت 18:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

عاشق بودم و 

این را به هزاران ترفند

سعی کردم که بفهمانم و 

فهمیده نشد ...

نوشته شده در دوشنبه 14 تیر 1395ساعت 07:40 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)


نوشته شده در شنبه 12 تیر 1395ساعت 23:57 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست!!
چرا آشفته میخواهی خدایا خاطر ما را ؟؟
نوشته شده در شنبه 12 تیر 1395ساعت 20:00 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

و دلم گرم میشود به داشتنت ...

و تو ، اما ...

چگونه ، اینقدر بی منی ؟ 


نوشته شده در شنبه 12 تیر 1395ساعت 17:57 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

هرکه آمد

اندکی ما را

پریشان کرد و رفت ...


نوشته شده در جمعه 11 تیر 1395ساعت 19:17 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

موفقیت 

کار ذهن است

و دیگر هیچ ...

نوشته شده در یکشنبه 6 تیر 1395ساعت 07:17 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

نوشته شده در چهارشنبه 2 تیر 1395ساعت 15:24 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

به اندازه تمام فالوده های تابستان

به اندازه ی باران

وقتی کولر روشن است ! 

می چسبی ! 

تو آخرین لذت دنیایی 

که

اشتباهاْ اینجا به دنیا آمده ای ...


نوشته شده در چهارشنبه 2 تیر 1395ساعت 00:23 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

خرداد را بدرقه کن

زیرا تکه ای از بهار است

دیگر 

سر راهش هم نگاهی به تابستان نمی کند !

بهانه هایش گل ها بودند 

که عطر و نسیمشان را خود می برد !

نوشته شده در چهارشنبه 2 تیر 1395ساعت 00:19 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

در نبودنت 

اعتصاب کردم غذا را 

ساده مادرم

فکر میکرد :

فرزندش صالح شده

روزه می گیرد ... 

نوشته شده در چهارشنبه 2 تیر 1395ساعت 00:07 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

در مسجد عشق رفتم

گفتند ؛ اذان بگو 

و من 

از آن گفتم ...

نوشته شده در یکشنبه 30 خرداد 1395ساعت 15:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

حدود ۵ ساعت توی جاده بودیم.

رفت و برگشت.

به همراه سه نفر از همکاران 

برای ادای فاتحه به پدر تازه درگذشته رییس شعبه ی قبلیمون.

دید چشم به حدود یک کیلومتر کاهش یافته.

(بعلت شدت گرد و غباری که از کشور دوست و برادر عراق وارد کشور میشه ، البته هرچی که فکر میکنم ...).

متاسفانه این گرد و غبار حامل انواع امراض  و بیماری هاست .

و تاسف بیشتر اینکه مسئولین گرامی سر سوزنی اهمیت

برای استان هایی که بیشترین آسیب رو در جنگ با همین کشور دوست و برادر فعلی ! 

(لقب بعدی کشور عراق رو نمیدونم چه خواهد بود) قائل نیستند و هیچ تلاشی هم  برای بهبود وضع موجود نمی کنند.

انصافا حق این مردم با شرف که هشت سال مردانه و گاه 

دست خالی در مقابل دشمن ایستادگی کردند این بی توجهی 

و بی اهمیتی نیست.

ایران فقط تهران  و قم و مشهد و  اصفهان و تبریز نیست.

سرپلذهاب و قصرشیرین و گیلان غرب و ... هم جزیی از خاک این مملکت هستند.

همین ها که هواپیما های عراقی موشک های باقیمانده از عملیات هایشان را روی سر اینان خالی میکردند.

همین ها که در تیررس عادی گلوله های خمپاره و کلاشینکف شان بودند.

همین ها که هنوز هم جای زخم های جنگ را در کوچه پس کوچه های شهرهای آباد نشده شان 

(از کم لطفی بعضی مسئولان) میتوان دید.

همین ها که آثار جنگ ویرانگر را در چهره ی تک تک مرمان با غیرتش ...

هنوز جای زخم های جنگ در این مناطق التیام نیافته.

آسیب های روحی پس از جنگ مرهم نگرفته که باید شاهد این کم توجهی هم باشیم.


-ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در جمعه 28 خرداد 1395ساعت 18:26 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)

نوشته بود : خیالی نیست ...

مگر میشود خیالی نباشد ؟

نوشته شده در سه‌شنبه 25 خرداد 1395ساعت 08:45 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

  1    2    3    4    5    ...    22  >>

Design By : Pichak