X
تبلیغات
رایتل

که سهم من بشود ؛ یک نگاه سرسری ات

دلبریتو کمترش کن...

دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید

نوشته شده در پنج‌شنبه 3 اسفند 1396ساعت 06:59 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

به اسفند

آخرین ماه سال

بهترین ماه ِسال‎ ‎خوش اومدین

حس بوی بهار از پشت پنجره ...

شور قشنگ چهارشنبه سوری...

 امیدوارم شروع بهترین ها 

و لبریز از خوبیها باشه براتون

نوشته شده در سه‌شنبه 1 اسفند 1396ساعت 12:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

طعم شیرین خیال ...

دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید

نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن 1396ساعت 11:09 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بزرگترین سوالی که 

هرگز پاسخ داده نشد

و من نیز هرگز

پاسخی برای آن نیافتم 

این است که ;

یک زن 

چه می خواهد ؟


- زیگموند فروید

نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1396ساعت 07:37 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

دختران کُرد روستایی

چکمه های پلاستیکی می پوشند

عطر رازیانه و ریحان و میخک را حمل می کنند.

سیب های عجول پائیزی اند که

با شعربزرگ می شوند و 

با درد بالغ ...

بچه آهوان سرکشی هستند که

همراه باد می وزند

همراه باران نازل می شوند

و با زمستان عقد می کنند...

نوشته شده در پنج‌شنبه 26 بهمن 1396ساعت 15:49 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید


arizona zervas homies 

نوشته شده در پنج‌شنبه 26 بهمن 1396ساعت 08:49 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

حالِ دلتان که کوک باشد آن روز، روزِ عشق است... 

دنبال اسمی برای روزهایتان نگردید. 

دنبال بهانه نباشید تا 

به کسی که دوستش دارید بفهمانید، دوستش دارید... 

باور کنید 

دوست داشتن با بهانه 

فقط و تنها فقط رفع تکلیف است...

باور کنید دوست داشتنی که 

دنبال روز و زمان مشخصی باشد، 

اسمش ابرازِ عشق نیست ، انجام وظیفه است...

من فکر می کنم که 

روزِ عشق، هر روزِ زندگی ست... 

هر روزِ با هم بودن است. 

تمام روزهایی که بی‌خیال، 

بی‌هدف و بی عشق می‌گذرد را دریابید. 

تمام روزها... 

همه روزهایی که 

محبوبتان به شما عشق را هدیه می دهد 

و شما 

از کنارش ساده عبور می کنید... 

دنبال اسمی برای روزهایتان نباشید. 

دنبال عشقی باشید که 

در روزهایتان آرام آرام رنگ می بازد...

نوشته شده در پنج‌شنبه 26 بهمن 1396ساعت 00:30 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

حالا اسمش را بگذارید ولنتاین!

چه فرقی می کند؟ 

اصلا هر اسمی دوست دارید رویش بگذارید..

اما حتما یاد داشته باشیدش..

سالی یک روز سعی کنید از اول عاشق هم شوید!

درست مثل روز اول

از اول همدیگر را ببینید.. 

ذوق کنید

ته دلتان بگویید این همان است که می خواستم!

بروید جلو و حرف دلتان را بزنید، 

گل بدهید، 

هدیه بدهید‌، 

خوب تر می شود حال دلتان .

چه ضرری دارد؟ 

مگر زندگی همه اش جلو رفتن است؟ 

گاهی هم باید عقب برگشت و دوباره شروع کرد.

مگر زندگی همه اش جدیت و نظم و ترتیب است؟ 

بهم بزنید این ترتیبات و تشریفات را

از سر شروع کنید دوست داشتن را

ببینید چه کیفی دارد!

نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن 1396ساعت 19:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

فقط با تو عشقم ...

دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید 

نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1396ساعت 18:33 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

پائیز

پنجره ایست که

از اتاق من

به هوای  "تو"

باز می شود ...

نوشته شده در شنبه 21 بهمن 1396ساعت 08:09 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

یادم می آید یکسال پا روی زمین کوبیدم که 

من بلبل میخواهم

از من اصرار از پدرم انکار که باید خودت بزرگش کنی هااااا...

گفتم باشد،

گفت مسئولیت دارد باید قبول کنی هاااا...

قبول کردم...

خرید!

از فردای آن روز، 

صبح زود باید از خواب بیدار میشدم 

و قبل از خوردن صبحانه ی خودم به بلبلم غذا می دادم...

خسته ام کرده بود، 

گاهی حتی زمان صبحانه خودم را برایش خرج می کردم 

و خودم گشنه میماندم...

درک نمی کردم 

چرا روزهایی که من خوابم می آمد 

یا نبودم پدرم اینکار را انجام نمی داد 

و با عذاب وجدان گشنگی کشیدن بلبل تنهایم می گذاشت...

یک روز که فراموش کرده بودم برایش غذا بگذارم ، 

به محض دیدنم سوت می زد 

و خودش را به قفس می کوبید...

طوری که اشکم در آمد، 

حسابی شرمنده ام کرده بود ...

به پدرم نگاه کردم جوری که انگار او مقصر است ...

اما تنها جوابی که گرفتم این بود که؛

"دوست داشتن به همین سادگی ها نیست ..

باید مسئولیت دوس داشتنت را قبول کنی ..

نمی توانی دیگران را بگذاری مراقبش باشند ..

هیچکس برایش تو نمی شود ... !

یا چیزی را دوست نداشته باش ... 

یا در مقابلش احساس وظیفه کن!"

این داستان زندگی خیلی از ماست:

دوست داریم ،

در قفس می اندازیم 

و بعد 

رهایشان می کنیم به امان خدا

یا در بهترین حالت مسئولیتش را گردن بقیه می اندازیم.

همین است 

که بعد از چند وقت پرنده هایمان می میرند

و گلدان هایمان پژمرده می شوند ...

مراقب آدم هایی که دوستشان دارید ، باشید.

یا شروع به دوست داشتنشان نکنید 

یا 

مسئولیتشان را تا آخر قبول کنید!

سخت است....

اما بزرگتان می کند...

نوشته شده در سه‌شنبه 17 بهمن 1396ساعت 12:07 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

عکسِ من بر عکسِ من ، فارغ از اندوه ست و غم ! 

مثلِ تو ، کَز غم پُری ، اما نمی ریزی به هم !

نوشته شده در سه‌شنبه 17 بهمن 1396ساعت 07:56 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

بگذار

که موهای تو در باد برقصد 

تا کم نشود 

یک سرِ مو 

از هیجانم ...

نوشته شده در سه‌شنبه 17 بهمن 1396ساعت 07:52 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

زندگی

کوتاه است !

نه غمش ارزش دارد و 

نه شادی اش ماندن .

بهترین راه برایت اینست که

بخندی و بخندی و بخندی

به غمش ...

به کَمش ...

و زیادی ...

و همش ...

نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن 1396ساعت 22:44 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

صبح خورشید آمد
دفتر مشق شبم را خط زد
می روم...
دفتر پاک نویسی بخرم !
زندگی را باید از سر سطر نوشت...

سلام
صبح به خیر 
نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن 1396ساعت 08:02 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

این وجودی که در نور ادراک

مثل یک خواب رعنا نشسته

روی پلک تماشا

واژه های تر و تازه می پاشد

چشم هایش

نفی تقویم سبز حیات است

صورتش مثل یک تکه تعطیل عهد دبستان سپید است

سال ها این سجود طراوت

مثل خوشبختی ثابت

روی زانوی آدینه ها می نشست


- سهراب سپهری

نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1396ساعت 21:07 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

صبر آدم هم حدى دارد

آدم از یک جا به بعد 

نه دلش مى خواهد به کسى تکیه کند

نه تکیه گاه کسى شود

مى فهمى جانم

دلش مى خواهد بلند شود

گذشته هایش را بریزد دور

یک نفس عمیق بکشد

بگوید گور پدرت دنیا

مى خواهم براى خودم کِیف کنم

مى فهمى

کِیف

نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1396ساعت 20:55 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

یه آدمهایى هستند

انگار متفاوتند با همه

همین که مى آیند

تهِ دلت را قرص مى کنند

آرامشِ جانت مى شوند

مواظب این آدمها باش

ساده مى آیند و سخت مى روند

ولى 

وقت رفتن هیچ وقت برنمى گردند...

هیچ وقت ...

نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1396ساعت 20:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

محبوب من

بیا از آن خانواده هایش باشیم 

که خوشبختی

تا در و همسایه هاشان نفوذ کرده

و هر روز صبح بیدار می‌شوند

به قصد دوست داشتن

به قصد عشق ...

نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1396ساعت 20:50 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

یک دم ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ دﺳﺘﯽ ﺑﭽﺮﺧﺎن و ﺑﺮو
ﭼﺮﺧﯽ ﺑﺰن؛ ﻣﺴﺘﯽ ﻧﻤﺎ؛ دل را ﺑﺸﻮران و ﺑﺮو

- حضرت مولانا
نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1396ساعت 20:33 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

آدم در روز کلی کلمه می‌شنود. 
بعضی کلمه‌ها آبادت می‌کنند 
و بعضی خراب. 
بعضی کلمه‌ها جنسیت دارند، 
بعضی‌ها هم شخصیت دارند. 
مونث‌اند و لطیف یا مذکر و خشن. 
کلمه‌ها وزن و مزه هم دارند. 
وزن بعضی‌هایشان زیاد است و مزه‌ی بعضی‌هایشان تلخ. بعضی‌هایشان قلع و قمع می‌کنند، 
بعضی‌هایشان نوازش. 
شنیدن جمله‌ی «جای طرف خالی! » ، 
همیشه غمگینم می‌کند. 
یادآوری می‌کند یکی باید باشد و نیست. 
حس می‌کنم جای های خالی‌ دلم زیاد شده.
نفسم را بیرون می‌دهم و می‌گویم: 
«جای خالی بعضی آدم‌ها با هیچ چیز پر نمی‌شود.»
نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1396ساعت 20:23 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

دو شب پیش یه خرید از دیجیکالا داشتم.

رنگش رو یادم رفت چی انتخاب کردم.

دیروز هرچی زنگ میزدم

میگفت بعلت شرایط جوی و برف و اینا ...

با تاخیر جواب میدیم.

آخرش ساعت ۵ بعدازظهر جواب دادن.

آقای ... هستم کاربر شماره ... دیجیکالا .

بعد از احوالپرسی 

آمار سفارش رو گرفتم

گفت درسته رنگش.

خواستم خداحافظی کنم گفتم

اینجا ۷ ریشتر زلزله اومد

بدون تاخیر اومدیم سرکار

تهران یه برف شادی اومد تعطیل کردین عاخه ؟؟؟

کلی خندید 

کلی هم بابت این که روحیه اش رو عوض کردم

تشکر کرد.

نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1396ساعت 08:40 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

گَر تو با بد

بد کنی

پس فرق چیست ؟

نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن 1396ساعت 09:16 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

جمعه

پائیز هفته هاست 

از همان اول صبحش

برگ ریزان دلت آغاز می شود

تا ؛

زیر پای تمام عابران زندگیت را پُر کند ،

و غروبش ؛

صدایِ خشِ خشِ همان برگ هائیست

که زیر قدم ها لِه می شوند...

نوشته شده در شنبه 7 بهمن 1396ساعت 07:25 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

اولین

"دوستت دارم" را 

پشت گوشی یا میان پیام های بی جانِ مجازی

نگوئید ...

در چشمانش زل برنید

دست هایش را بگیرید

عطرش را نفس بکشید

و اولین

دوستت دارمتان را 

بگوئید...

اولین جمله ی دوستت دارم

تا آخر عمر

در ذهن آدم

باقی می ماند ...

نوشته شده در شنبه 7 بهمن 1396ساعت 07:23 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

همین الان خدا رحم کرد واقعا ...

دو نفر حساب سپرده ۲۰ میلیونی پدرشون رو آورده بودن.

از طریق آشنایی با رضا.ع میخواستن ببندنش.

خانم ز.ماهوتی  هم سپرده رو بسته بود

و برای برداشتن ۱۵ میلیونش اومدن پیش من.

برای امضا رفتن اون طرف تر و برگشتن 

برگه هم امضا شده بود !

گیر دادم و کارت شناسایی خواستم.

نهایتا گفت که مال پدرمه و مریضه !!

رضا.ع گفت من تایید میکنم

ناراحت شدم و فرستادمش پیش رییس.

اونوقت صاحب سپرده چنان آدم گیری که ...

خدارو شکر به هر حال به خیر گذشت.

نوشته شده در پنج‌شنبه 5 بهمن 1396ساعت 12:03 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

مثلِ چای با عطرِ هل،

وسطِ سرمای زمستان.

مثلِ آرامشِ آغوشش،

در اوجِ تشویش.

مثلِ عطرِ یک آشنا،

در غریب ترین نقطه جهان.

مثلِ خنکایِ نفس هایش

رویِ پیشانیِ داغِ تبدارت.

مثلِ پنج دقیقه خوابِ صبح،

میچسبد به جان..

یکی که اسمش ،

بی هیچ قید و شرطی "رفیق" است ،

در این قطحیِ واژه‌یِ "دوست"...!

نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن 1396ساعت 23:36 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

امروز یه اتفاق جالب افتاد.

یه مشتری که از روزی که اومدم این شعبه

کارش رو من انجام میدم

و روزای آخری هستش که اینجا هستش

بعد از اینکه کارش رو انجام دادم

چند دقیقه ای نشست و درد و دل کرد

و گفت که داره از کرمانشاه میره.

ایستاد ;

و یه احترام نظامی برام گذاشت !

همه ی مشتریا و همکارا متعجب شدن.

خواست بره ،

گفت هیچوقت فراموشت نمی کنم.

نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن 1396ساعت 10:00 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

می چسبد

آن فنجان چایی

که 

پَهلویش تو باشی ...

نوشته شده در جمعه 29 دی 1396ساعت 14:24 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

نباید اینقدر بزرگ می‌شدیم،

نباید فهمیده می‌شدیم؛

لابد زیادی فهمیده‌ایم

که دیگر ؛

زورِ شادی‌هایمان ،

به فهممان نمی‌رسد...!!!

نوشته شده در سه‌شنبه 26 دی 1396ساعت 09:31 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

استادی با شاگردش از باغى میگذشت ؛

چشمشان به یک کفش کهنه افتاد 

شاگرد گفت : گمان میکنم این کفشهای کارگرى است 

که در این باغ کار میکند ، بیا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببینیم 

و بعد کفشها را پس بدهیم و کمى شاد شویم ...!!!   

استاد گفت : چرا براى خنده خود او را ناراحت کنیم 

بیا کارى که میگویم انجام بده و عکس العملش را ببین...  

مقدارى پول درون ان قرار بده .... 

شاگرد هم پذیرفت و بعد از قرار دادن پول ، 

مخفى شدند کارگر براى تعویض لباس به وسائل خود مراجعه کرد 

و همینکه پا درون کفش گذاشت متوجه شیئى درون کفش شد 

و بعد از وارسى ،پول ها را دید با گریه ، فریاد زد خدایا شکرت ...  

خدایی که هیچ وقت بندگانت را فراموش نمیکنى ... 

میدانى که همسر مریض و فرزندان گرسنه دارم 

و در این فکر بودم که 

امروز با دست خالى و با چه رویی به نزد آنها باز گردم و همینطور اشک میریخت... 

استاد به شاگردش گفت : همیشه سعى کن براى خوشحالیت ببخشى نه بستانی...

در مقابل یک فرد معلول با سرعت کم راه بروید.

در مقابل مادری که فرزندش رو از دست داده بچه تون رو نبوسید.

در مقابل یک فرد مجرد از عشقتون نگید.

در برابر کسی که نداره از داشته هاتون مغرورانه حرف نزنید...

هیچگاه فراموش نکنیم 

که هیچکس بر دیگری برتری ندارد،

مگر به " فهم و شعور " 

مگر به " درک و ادب " 

مهربانان …

آدمی 

فقط در یک صورت حق دارد به دیگران از بالا نگاه کند 

و آن هنگامی است که 

بخواهد دست کسی را که بر زمین افتاده را بگیرد و او را بلند کند !

این قدرت تو نیست،

این " انسانیت " است.

نوشته شده در دوشنبه 25 دی 1396ساعت 08:39 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

زاهدی با کوزه ای خالی ز دریا بازگشت

گفت ; خون عاشقان منزل به منزل ریخته ...


- هر دم از این باغ بری می رسد ...

ما ،

فقط در صنعت مرگ خودکفا شدیم !

پلاسکو

معدن

زلزله کرمانشاه 

حالا هم که ، سانچی

تا کی آخه هی بگیم #ایران_تسلیت 

نوشته شده در یکشنبه 24 دی 1396ساعت 17:23 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

حرکت به سمت دانشگاه و امتحان و ...

نوشته شده در یکشنبه 24 دی 1396ساعت 11:57 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

صبح است ساقیا ...

نوشته شده در یکشنبه 24 دی 1396ساعت 08:34 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

شعبه خیلی شلوغ بود.

امتحان هم دارم.

دیر راه افتادم

تازه باید ناهار هم بزنم

جاتون خالی ماهیدشت پیش یکی از دوستان

چند سیخ کباب و ...

ادامه مسیر برای امتحان

نوشته شده در شنبه 23 دی 1396ساعت 12:24 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

میتوان با یک لبخند

یک سلام ساده و صمیمی

حال دلتان خوش بشود ;

سلام

وقتتان به خیر و شادی ...

نوشته شده در شنبه 23 دی 1396ساعت 11:13 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

اولین روز هفته

شنبه

شارژ باشی چقدر خوبه

چه حس خوبیه

نوشته شده در شنبه 23 دی 1396ساعت 10:26 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

فقط

زخم ها نیستند که

ماندگارند ...

گاهی

کسی چنان

 بر احساست دست می کشد

که جایش

تا ابد 

در قلبت می ماند...

نوشته شده در شنبه 23 دی 1396ساعت 08:12 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

خنک آن دم که نشینیم درِ ایوان من و تو 

به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو 

دادِ باغ و دمِ مرغان بدهد آب حیات 

آن زمانی که درآییم به بستان من و تو 

اخترانِ فلک آیند به نَظاره ما 

مَه خود را بنماییم بدیشان من و تو 

من و تو بی‌من و تو جمع شویم از سر ذوق 

خوش و فارغ ز خُرافات پریشان من و تو 

طوطیان فلکی جُمله شِکرخوار شوند 

در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو 

این عجبتر که من و تو ، به یکی کنج این جا 

هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو 

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر 

در بهشتِ ابدی و شکرستان من و تو

نوشته شده در پنج‌شنبه 21 دی 1396ساعت 11:16 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

الان

سر کار

زلزله اومد

۵ و نیم ریشتر ...

باحال بود !!!

دیشب هم که اومد البته.

نوشته شده در پنج‌شنبه 21 دی 1396ساعت 11:01 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

انسانها شبیه به هم عمر نمی کنند !

یکی زندگی میکند

یکی تحمل !

انسانها شبیه هم تحمل نمی کنند

یکی تاب می آورد

یکی می شکند

انسانها شبیه هم نمی شکنند

یکی از وسط دو نیم می شود!

یکی تکه تکه ...

تکه ها هم  شبیه هم نیستند

تکه ای یک قرن زندگی میکند

تکه ای

یک روز ...

نوشته شده در پنج‌شنبه 21 دی 1396ساعت 10:41 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

داشتنت

باید مزه ی توت فرنگی بدهد !

یا انارِ گلپر زده !

یا آش رشته ی خانم جون توی غروب های جمعه ...

داشتنت باید بوی یاس و رازقی بدهد ...

یا بوی خاک باران خورده 

نمی دانم ،

تو را باید دوست داشت ...


نوشته شده در پنج‌شنبه 21 دی 1396ساعت 10:34 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

یه نفر هر روز میاد:

میگه پول بدید برای نون و ماست و تخم مرغ!

یه زن چند روز یه بار برای بچه ی مریضش میاد !

یه پیرمرد که هر روز میاد صابون عطر گل میفروشه !

یه پیرمرد دیگه هر روز میاد و کبریت میفروشه !

یه پسر جوون که اولین نفر میاد و چسب زخم میفروشه !

اصلا هم نمیشه فهمید چی میگه !

یه پیرمرد که پنجشنبه ها میاد و برای اموات دعا میکنه !

و ...

اینا کسانی هستن که یادم موندن و هر روز میان .

نوشته شده در پنج‌شنبه 21 دی 1396ساعت 10:00 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

از همه سو

به تو محدودم !

نوشته شده در پنج‌شنبه 21 دی 1396ساعت 09:30 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

خب راستش من خیلی اهل چایی نیستم

اما

گاهی که اول صبح ها

ماموریت می رم

وقتی بر میگردم

عمو رضا خودش میدونه

و سریع یه دونه چایی خوش رنگ و قرمز 

(جمله ی معروفشه)

برام میاره

و آخ که چه میچسبه ...

نوشته شده در پنج‌شنبه 21 دی 1396ساعت 09:24 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید...

نوشته شده در چهارشنبه 20 دی 1396ساعت 09:49 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

از آن دمی که گرفتم 

تو را

در آغوشم

هنوز 

پیرهنم را

نشسته می پوشم ...

نوشته شده در یکشنبه 17 دی 1396ساعت 09:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

طبق عادت همیشگی

عصر بود

چای بود و شاملو

و حال خوب خواندنش ...

میخواستم چیزی بنویسم 

ولی

این شعر تمام ذهنم رو درگیر کرده بود 

خوب بودن تمام دغدغه ی این روزهای من است 

به قول جناب شاعر 

"من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم

من به خوبی ها نگاه کردم

چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست

بزرگترین اقرارها ..."


خوب بودن هم در ذهن من به همین سادگیست

فقط باید خواست و خوبی ها را دید

اینطوری ;

تمام حس های خوب

آدم های خوب

اتفاق های خوب

روزهای خوب و ... 

مال ما خواهند بود 

تنها اگر بخواهیم ... 

نوشته شده در شنبه 16 دی 1396ساعت 11:10 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

تو 

در ضمیرِ منی

چگونه از تو گریزم ؟؟؟

که 

ناگزیرِ منی ...

نوشته شده در پنج‌شنبه 14 دی 1396ساعت 18:31 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بیا

شبیه آدم و حوا باشیم !

نه گذشته ایی

ما را آبِ گل آلود کند

و نه

انسانی به نقش رقابت ، بازیِ ما رابه هم بزند.

نه میانمان احدی بیاید و بماند و 

رسم ناجورِ بر هم زدنِ قصه ی ما را راه بیاندازد.

بیا

آدم و حوا باشیم

و جهانی را به تکاپو بیاندازیم !

سیب و بهشت و جهنم به کنار...

همین

من و تو

و خداوندگاری که 

خالق عشق است

جهانی را کفایت می کند...

نوشته شده در پنج‌شنبه 14 دی 1396ساعت 18:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

  1    2    3    4    5    ...    30  >>

Design By : Pichak