X
تبلیغات
رایتل

که سهم من بشود ؛ یک نگاه سرسری ات

در اساطیر یونان باستان، 

از شخصیتی افسانه ای به نام پروکروستس نام برده شده است.

او 

همه مسافرانی که قصد ورود به آتن را داشتند، 

روی تختی می خواباند 

و اگر مسافری، 

کوتاه تر از اندازه تخت بود، 

آنقدر او را می کشید تا اندازه شود 

یا اگر هم بلندتر بود پاها یا دستهایش را قطع می کرد!

*از نظر پروکروستس تنها اشخاصی درست و کامل بودند که 

به اندازه تخت او بودند!

داستان این تخت داستان هر روز زندگی ماست...

در حقیقت تک تک ما آدم ها 

که خود را جزو افراد روشن و باسواد می دانیم، 

دیگران را با تخت پروکروستس خود می سنجیم ...

تختی که ابعادش اعتقاد، باور، ثروت، قدرت، زیبایی و... است!

اگر فردی در این چهارچوب قرار نگیرد، 

نه تنها باعث افتخار نیست; 

بلکه ما به عنوان یک آدم بازنده، 

بی عرضه و بی کفایت به او نگاه می کنیم 

و آنقدر او را می کشیم یا له می کنیم، 

تا از اندازه و فرم واقعی خودش خارج شود 

و طبق سلیقه و قضاوت ما شود...

آنگاه که چیزی از خود واقعی اش نماند، 

تازه به او افتخار می کنیم... !

داستان آن تخت، 

روایت قالب های ذهنی و پیش داوری های ماست..


انسانم آرزوست...

نوشته شده در پنج‌شنبه 4 خرداد 1396ساعت 18:32 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

از در بالا رفتم 

پله‌ها را باز کردم

لباسِ خوابم را خواندم

و دکمه‌هایِ دعایم را بستم

ملافه را خاموش کردم

و چراغِ خوابم را روی سرم کشیدم

آخ!...

از دیشب که مرا بوسید

همه‌چیز را

قاطی کرده‌ام

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1396ساعت 14:13 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

ابر می بارد و من میشوم از یار جدا 

چونکنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و منو یار سه تا دل به دلدار
من جدا گریه کنان ، ابر جدا ، یار جدا
ای مرا در سر مویی به زلفت بندی
چه کنی بند ز بندات همه یک بار جدا
دیده از بهر تو خون بار شده ای مردم چشم
مردمی کن مشو از 
دیده ی خونبار جدا ...


حتما دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید 

نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396ساعت 07:34 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)


درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت ،

 آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی

کلاس 106 دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، 

انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی.

کلاسش همیشه خودمانی بود ، انگار که 

دوستانت را دعوت کرده ای به اتاق خودت

من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد ، 

اما قضیه برای او کمی متفاوت بود 

و بیشتر کلاس هایش آنجا تشکیل میشد ، 

اصلا شاید برای همین بود که 

آن کلاس برایم اینقدر خواستنی جلوه میداد

آنروز یادم است که امتحان داشتند ، 

از آن سخت هایش !

غُرغُر درس نخواندن و سخت بودن امتحان را 

از روزها قبل برایم شروع کرده بود !

وقتی رسیدم امتحان شروع شده بود ، 

رفتم پشت در و درون کلاس را نگاه کردم ، 

استایل خراب کردن امتحانش مثل خودم بود ، 

خودکار را میگذاشت روی میز ، 

دو دستش را میزد روی پیشانی و فقط زمین را نگاه میکرد ،

نمیدانم چرا 

اما دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم و بگویم ، 

ببین ، این امتحان که هیچ ، 

تو اگر از دنیا هم بیوفتی من با توام ، 

سرت را بالا بگیر بلامیسر جان ، 

دلم میخواستم تا جایی که 

حراست ما را از هم جدا میکرد بغلش میکردم

دلم میخواست یقه ی استادش را بگیرم و بگویم 

آخر مرتیکه یلاقبا تو دلت میاید که اینقدر فلانی جانم را ناراحت کنی ؟

دلم میخواست ساعت برنارد را داشتم و 

زمان را نگه میداشتم و تمام برگه اش را 

از روی دست این و آن برایش پُر میکردم ..

رفتم به سمت بوفه ، 

از اکبر آقایمان دو عدد چایی ، 

دو عدد هوبی و یک کاغذ آچهار گرفتم ، 

روی کاغذ با ماژیک نوشتم :

" ولش کن امتحان رو ، بیا چایی با هوبی "

رفتم پشت در ، به بغل دستی اش گفتم صدایش کند

کاغذ را نگه داشتم لبه شیشه برای چند ثانیه

 و بعد نگاهش کردم ،

همه ی آن عصبانیت در یک لحظه رفته بود 

و داشت میخندید

از آن خنده هایی که 

فقط خودم میدانم چقدر معرکه بود

رفتم روی پله ها نشستم ، 

چند لحظه بعد آمد بیرون و بغل دستم نشست

چایی و هوبی اش را گرفت و بعد بدون آنکه به من نگاه کند

گفت : من تورو نداشتم چی میکردم ؟

...

میدانی تصدقت روم ، 

خیلی دلم میخواهد بدانم 

همه ی این سالهایی که مرا نداری چه میکنی ..

همین

نوشته شده در سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1396ساعت 14:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)

چه خوب

که میان اینهمه

دلتنگی و دل آشوبی

تو هستی

که هنوز

خوب می خندی !

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت 1396ساعت 23:12 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

اردی بهشت هم آمد ... 

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت 1396ساعت 22:59 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

" دلتنگی " ات را چه کار کنم .

دست به دست بدهم تا به کدام مادر

 مُرده ای برسد .

بسوزانمش تا دود اش ، چشمِ کدام

 بیچاره ای برود .

دفن اش کنم درخت شود میوه بدهد

 تا کدام از راه جا مانده ای

از آن بخورد .

با دلتنگی ات چه کار کنم .

به رودخانه بریزم تا ماهیان آزاد را

 روی آب ببینم ..

به دریا ، تا آمار نهنگ های به ساحل

 آمده بیشتر شود .!

از کوه پرت ڪنم قل بخورد بزرگ تر شود تا 

بر سر کدام خانه خرابی فرود آید .

 چه کار کنم با دلتنگی ات ..


نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1396ساعت 08:04 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

کوه 

یعنی یک مرد ...

عشق

یعنی همسر ...

مهر

یعنی پدر ...

صبر 

یعنی برادر...

هرچه هستی

کوه یا عشق

مهر یا صبر

روزت مبارک .

نوشته شده در سه‌شنبه 22 فروردین 1396ساعت 09:35 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

عشق ؛

هیچوقت ته نمی کشد.

هیچوقت تمام نمیشود.

عشق ؛

همیشه عشق باقی می ماند ،

که اگر اینگونه نباشد

دیگر عشق نیست ...

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین 1396ساعت 23:49 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

ســـَرباز

سرباز است

و کاری به جز کشتن ندارد

حالا یکی تفنگ برمی دارد

یکی هم مثل تو

روسری !

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین 1396ساعت 18:50 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

مردها که میروند 
واقعا میروند 
شوخی ندارند 
منت کشی و زنگ و خواهش و نگاه 
حالیشان نیست 
چنان میروند که انگار هیچ وقت نبوده اند 
حتی ردپایشان راهم روی برف جا نمیگذارند، 
محض دلخوشی.
اما... 
اما هیچ زنی ، 
قسم میخورم هیچ زنی 
واقعا نمیرود ... 
اصلا 
زنها پای رفتن و دل جا گذاشتن ندارند. 
هیچ زنی واقعا نمیرود 
فقط 
ترکت میکند تا دنبالش بروی.
نوشته شده در سه‌شنبه 15 فروردین 1396ساعت 19:31 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

اشتباه ما اینجاست ، 

یکى رو اونقدر امتحان مى‌کنیم 

تا اینکه 

بهش بى اعتماد میشیم!!!

نوشته شده در پنج‌شنبه 10 فروردین 1396ساعت 19:57 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

تو بیایی

همه ی ساعت ها و ثانیه ها 

از همین امروز 

همین لحظه

همین دم 

عیدند ... 


نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند 1395ساعت 22:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

ای خدای بزرگ
که توی آشپزخانه هم هستی
وروی جلد قرص های مرا می خوانی
لطفا کمی آن طرف تر!
باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم
وهمین طور که دارم با تو حرف می زنم
به فکر غذای ظهر هم باشم
نه کمک نمی خواهم!
خودم هوای همه چیز را دارم
پذیرایی جارو می خواهد
غذا سر نمی رود
به تلفن ها هم خودم جواب می دهم
وگردگیری این قاب...
یادت هست ؟
اینجا کوچک بودم
وتو هنوز خشمگین نبودی
ومن آرامبخش نمی خوردم
درست بعدِ طعمِ توت فرنگی بود وخواب
که تو اخم کردی
به سیزده سالگی
ملافه
و رویاهایم
ببخش بی پرده می گویم
اما تو به جیب هایم
کیف دستی کوچکم
وحتی صندوقچه ی قفل دار من
چشم داشتی!
ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای
حالا یک زن کاملم
چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم
کیفم روی میز باز مانده است
هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم
وبه دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنم
لطفا پایت را بردار
می خواهم تی بکشم

- ناهید عرجونی

نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند 1395ساعت 22:50 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

عالی جناب شعرهایم 

ای حضرت دوست !

دیدن 

رویتان

آرزوست ... 


نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند 1395ساعت 22:43 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

دیدی؟

آخرین تَلِ برف هم آب شد

زمستان،

به زودی تسلیم بهار میشود

یک سال دیگر هم

رفت که رفت...

امروز،

که هوای آغازی نو

بهتر از هر موقعی به مشام میرسد،

تو هم شروع کن!

تو هم زمستان دلت را،

بسپار به بهار!

چون میدانی رفیق؟

از پس هر زمستانی ،

بهاری می آید!

نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند 1395ساعت 12:23 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

زندگی سختی را پشت سر گذاشته بودم

و همیشه شاکی بودم

که خدایا چرا این همه سختی فقط برای من؟

بعد یک روز تو آمدی

و من فهمیدم خدا بهترین مخلوقش را

برای من کنار گذاشته بوده!

نمی‌گویم سختی‌ها بهای بودن تو بود

تو که قیمت نداری

می‌گویم اگر همه چیز خوب بود و تو هم بودی،

آنوقت عدالت خدا کجا می رفت؟

هرچند هنوز هم هرچه فکر می‌کنم

خداوندی که از تو یکی آفریده و فقط به من داده

چطور می‌تواند عدالت رادر حق بقیه رعایت کرده باشد؟

نوشته شده در پنج‌شنبه 19 اسفند 1395ساعت 09:42 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

کاش میﺷﺪ ﯾﮏ صبح 

ﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ ﺧﺎﻧﻪ‌ﻫﺎﻣﺎن را ﺑﺰﻧﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ: 

ﺑﺎ دﺳﺖ ِﭘـُر آمده ام ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ، 

ﺑﺎ ﻗﻠﺐﻫﺎﯾﯽ آﮐﻨﺪه ﺍﺯ ﻋﺸﻖﻫﺎی وﺍﻗﻌﯽ 

ﺍز آن ﺳﻮی دوﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦها آمدهﺍم

ﺑﻤﺎﻧﻢ و هرﮔﺰ ﻧﺮوم.


صبح بخیر 

نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند 1395ساعت 09:56 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

بیا خاص باشیم

بیا وسط یک جمع دوستانه 

چشم ها را گرد کنیم

من ابروی راستم را که بالا انداختم

تو چشمهایت را کمی غمگین کنی!

و هیچ کس نداند

که من 

پرسیده ام دورت بگردم؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند 1395ساعت 08:31 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

کتابم را می بندم

چایی را که می ریزم و سر میز میگذارم

به سپهر اشاره میکنم که وقت خواب است.

به اتاقش می رود

و با یکی از کتاب هایی که همین امروز عصر 

برایش خریدیم برمیگردد...

خوشحالم که از همین کودکی

شوق خواندن و در دست گرفتن کتاب را دارد.

(این اتفاقات همین حالا رخ داده اند)

نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند 1395ساعت 23:14 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

شیراز ؛

شهری که حافظش حافظه ی عشق است...

شیراز ؛

و سعدی 

که باغ هایش از بوستان تا گلستانش

سراسر این شهر را 

به بوی بهار نارنج مست و مخمور کرده...

شیراز ؛

شهر شاهان

شهر کوروش ، پدر ایران زمین

بی صبرانه دیدارت را 

در نخستین روزهای سال نو 

مشتاقم ...


- ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند 1395ساعت 22:10 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

اینکه پایان سال کار ما چند برابر میشه به کنار

تعداد متکدیان و گدایان 

با انواع اقسام مشکلات و امراض هم بیشتر میشه !

واقعا کاش یه روز بشینم و تعدادشون رو

با نوع مشکلشون یادداشت کنم و اینجا بنویسم.

نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند 1395ساعت 21:58 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

امروز

هوا ابری بود.

امروز

هوا بارانی بود.

امروز 

باران آمد !

از آن روزها و باران هایی که 

به دل می نشیند.

خوش آمدی باران !


نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند 1395ساعت 21:46 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

چشم هایت

فراموشی می آورند !

راستی ؛

به تو گفته ام 

دوستت دارم ؟

نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند 1395ساعت 13:06 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

قدیم تر ها همیشه علاجی برای هر دردی بود ..

مثل روغن چرخ خیاطی برای ناله های لولای در !

مثل دوا گلی برای زخم های کودکانه ی سرِ زانو !

مثل آغوش مادربزرگ

برای باریدنِ تمام بغض های جهان ...

راستی

چقدر دست هایمان خالی شده است ... !

نوشته شده در شنبه 14 اسفند 1395ساعت 23:10 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

گُلم 

که صدایت می کنم

شمعدانی چه اخمی میکند...

مانده ام 

که جانم را چقدرآهسته 

باید گفت 

که هم تو

بشنوی 

وهم 

آب از دل هیچ

گنجشکی تکان نخورد...

نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند 1395ساعت 15:53 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

ارگونومی یعنی ؛

آغوش مرا

اندازه ی احساس

لطیف تو بسازند ...

نوشته شده در شنبه 7 اسفند 1395ساعت 15:12 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

ما آدمها توی اسفند 

بیشتر از هر وقت دیگری خسته‌ایم 

اما نمیدانم چرا به جای اینکه نفسی تازه کنیم، 

سرعت‌مان را بیشتر و بیشتر می‌کنیم 

تا هر طور شده

 مثل قهرمان دوی ماراتن، 

از خط پایان این ماه عجیب و غریب بگذریم!

اسفند را باید نشست

باید خستگی در کرد

باید قهوه نوشید...

اسفند را نباید دود کرد

اسفند را نباید دوید

اسفند را باید با کفش‌های کتانی، قدم زد!

نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند 1395ساعت 10:09 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

خیالت راحت

سنگین ترین برف ها

و

تند ترین باران ها

هم 

رد پایت را 

از کوچه های دلم

پاک نخواهد کرد...


- ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در جمعه 29 بهمن 1395ساعت 15:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

پنج شنبه را باید چای دم کرد

‎تلفن را کشید

‎پرده را بست

‎خاموش و کم نور و مست

‎پنج‌شنبه را باید رو به روی هم نشست

‎باید از تو نوشت

‎باید آرام گونه‌ات را بوسید...

نوشته شده در پنج‌شنبه 28 بهمن 1395ساعت 21:33 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

تو را دوست دارم

ولی

هربار

بسیار تر ...

نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن 1395ساعت 19:11 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

ولنتاین بهانه ایست

برای کسانی که

دنیایشان خالی از شاملو و فروغ است

نه برای من

که هر روزِ خدا

بهانه میتراشم

تا از حادثه ی چشمانت شعر بگویم .

نه برای من

که مُهر دوست داشتن ات

در تمام صفحات تقویم ام

حک شده است .

عزیزم ولنتاین ات مبارک!

اما بهتر است بدانی

در دنیایی که من زندگی میکنم

تمام روزها

متعلق به توست

حتی روز تولدم

حتی روزی که نگاهم را

برای همیشه

از بی مهری های اهل زمین میگیرم...

نوشته شده در دوشنبه 25 بهمن 1395ساعت 17:24 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

بگذار آبی ها و قرمزها

به جنگشان برسند 

من هنوز تکلیفم را با قهوه ای سوخته چشمانت 

روشن نکرده ام ....

نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن 1395ساعت 19:52 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بزرگش کرده اند ؛

عشق رامی گویم !

یک  عزیزم صبح بخیر

یک "داری میری بیرون خودتُ بپوشون،هواسردهِ" گفتن

یک "چایی میخوری واست بریزم" پرسیدن 

اصلا کارسختی نیست...

فقط 

بایدآدمی راپیدا کرد که لایق شنیدنش باشد...!

نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن 1395ساعت 20:39 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

می گذری بی اعتنا

ازکنار

چهره ی گندمگونم...

به تو یاد نداده اند

برکت را 

باید بوسید؟!

نوشته شده در سه‌شنبه 19 بهمن 1395ساعت 09:46 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

تو با تمام عشق ، من با تمام جان

قول بده هستی وُ همیشه عاشقم بمان 

باده بنوش ، مست شو ، ناز کن 

برایم از عشق بگو ، برایم از عشق بخوان


- ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن 1395ساعت 15:44 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

تو در زبانِ منی 

یک عمر 

کی ترانه شدم

کی ترانه شدم


حتما دانلود کنید و گوش کنید 

نوشته شده در شنبه 16 بهمن 1395ساعت 09:38 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

اگر زمان به عقب برگردد :

از هشت سالگی به کلاس زبان انگلیسی می روم

اجازه نمی دهم رنگ کفش هایم را بزرگترها انتخاب کنند

پفک و چیپس نمی خورم

و دوباره عاشق تو می شوم

در اردوهای مدرسه بیشتر می خندم

زنگ ورزش را جدی می گیرم

بی خیال مدیر و ناظم ، ابروهایم را تمیز می کنم

و دوباره عاشق تو می شوم

بیشتر پیاده روی می کنم

یوگا تمرین می کنم

از حافظ و سعدی و مولانا بیشتر می خوانم

و دوباره عاشق تو می شوم

گران و مرغوب اما اندک خرید می کنم

از کافه رفتن کم می کنم و می گذارم روی دفعات مراجعه به شهر کتاب

سینمای کلاسیک جهان را دنبال می کنم

و دوباره عاشق تو می شوم

حساب پس انداز باز می کنم

به جای بحث با مردم به آنها لبخند میزنم و مهم نیست حق با چه کسی باشد

و دوباره عاشق تو می شوم

و دوباره عاشق تو می شوم

و دوباره عاشق تو می شوم...

نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن 1395ساعت 20:26 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

همین امروز 

چند دقیقه ای بنشین و به گذشته ها

به کودکی هایت فکر کن .

خاطراتی شیرین و البته دور 

و چند روز بعد ،

دوباره همین کار را تکرار کن !

بنشین و به خاطراتی از کودکی هایت

بیاندیش .

میبینی ؛

همین چند روز هم 

تو را 

دور و دورتر کرده است.

هر روز که میگذرد ؛

ما را 

از شادی های بی دلیل ،

قهرهای کودکانه ،

و خنده های از ته دل ،

دور میکند.

یادش به خیر ...


ع.پ (رهگذر)


نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن 1395ساعت 11:47 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

می دانم

هر صبح از بلند ترین ضلعِ آفتاب 

از پنجره ایی 

که نمی دانم کجاست

نگاهم میکنی 

عشق در سَرم 

هزار معنا می شود 

معنیِ حرفی

شبیه 

"دوستت دارم"...

نوشته شده در شنبه 9 بهمن 1395ساعت 08:04 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

دستم به شنبه‌های خیالت نمی‌رسد

مشغولِ 

عصرِ 

جمعه‌یِ 

دلتنگیِ 

توام... .

نوشته شده در جمعه 8 بهمن 1395ساعت 17:05 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

با من 

دلت نگفت 

لبت گفت 

آن قصه ها که جان تو بنهفت ،

لیک ؛

آن نهفته درد درون را

با تو

لبم نگفت

دلم گفت...

نوشته شده در پنج‌شنبه 7 بهمن 1395ساعت 07:29 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

هر کسی

عشق را با زبان خود بیان میکند...

دارکوب، میکوبد

پیکاسو، میکِشد

باباطاهر، میمیرد

قناری، میخواند

هیتلر، میکُشد

آهو، می دوَد

هیچکاک، می نویسد

خدا...میبخشد.

ولی من٬

در سکوتی محض

فقط میروم ...

نوشته شده در دوشنبه 4 بهمن 1395ساعت 23:41 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

وقتی غزلِ چشمهایت

با هیچ قافیه ای جور نمی شود ،

دیگر نگو چرا 

سپید

می نویسم ...


نوشته شده در دوشنبه 4 بهمن 1395ساعت 20:01 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

قرار بود

من در حافظیه شیراز باشم

و تو ،

با قطاری از مسکو بیایی

شبی خوش از بهار و ‌باد و باران ،

شاید ساقدوشی مست ،  

از پاریس برایمان شرابی گس ،

عطری دلاویز ،

کمی هم لبخند زیتون بیاورد .

باز یادم می‌آید؛

قرار بود

انگشتری از غزل های حافظ بدستت کنم

و با فالی سرخ ،

شعر زندگی را با هم آغاز کنیم...

چه کنیم !

در هر سه کشور انقلاب شد!

بر روسیه ؛

سرخ ها حاکم شدند ،

در فرانسه ؛

عاشقان سر بر گیوتین دادند

در ایران؟

البته که می دانی چه شد!

 

نوشته شده در دوشنبه 4 بهمن 1395ساعت 19:50 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

صبح 

سلام خداست .

به سلام خدا لبخند بزن


- ع.پ (رهگذر)


نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن 1395ساعت 07:16 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

تو

تنهاییت را شعر میکنی ،

او دود !

و دیگری سکوت ...

و من ؛

رو بر میگردانم

و با گوشه ی آستینم

اشک هایم را پاک میکنم ...


نوشته شده در شنبه 2 بهمن 1395ساعت 21:56 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

در آغوشم راه برو 

و موهایت را 

در باد پریشان کن 

این پرچم های سیاه را 

که سال ها بعد 

صلح، سفیدشان خواهد کرد.

موهایت را رنگ بزن

تا زیبایی

با پیراهن های دیگرش

به خیابان بیاید.

نوشته شده در شنبه 2 بهمن 1395ساعت 20:27 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

آلزایمر که بگیرم ؛ 

یادم نمی آید 

موهای دخترم بلند بود یا کوتاه ، 

پسرم سبزه بود یا سفید !

اما تو زیبا می خندیدی ...

نوشته شده در چهارشنبه 29 دی 1395ساعت 20:13 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

چشم که

بهم زدیم

دیدیم که

چه زود

سهم

روزهایی شدیم

پر از 

یادش بخیر ...

نوشته شده در سه‌شنبه 28 دی 1395ساعت 08:57 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

  1    2    3    4    5    ...    26  >>

Design By : Pichak